<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ایلیا</title>
<link>http://iliya85.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 02 May 2008 09:35:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یک شب جدایی از ایلیا </title>
<link>http://iliya85.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;ایلیای &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;گلم حالا خودت یاد گرفتی که به تنهایی از راه‌پله‌های خونه بالا بری درضمن دیگه شبا شیر نمی‌خوری بعد از یکی دو ماه تلاش بالاخره گل پسرم یاد گرفتی که شبا شیر نخوری و همش میگی آب البته گاهی وقتا که از خواب بیدار میشی مه‌مه میگی اما بازم بهت آب میدم و دیگه مه‌مه رو فراموش می‌کنی.  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 249px; HEIGHT: 274px&quot; height=584 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/2uhvbci.jpg&quot; width=323 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 395px; HEIGHT: 289px&quot; height=375 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i28.tinypic.com/25jh63k.jpg&quot; width=440 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عسلی من این روزا واسه خودت کلی حرف می‌زنی با لهجه خاصی که کسی متوجه نمیشه و بیشتر وقتا هم گوشی تلفن رو گوشِته و کلی هم حرف می‌زنی منم که با کسی میخوام صحبت کنم حتماً تو هم باید با همون زبون عجیب و غریبت باهاش صحبت کنی.&lt;BR&gt;یه کار خیلی قشنگی که انجام میدی اینه که گوشی موبایل هر کسی رو که می‌بینی سریع میاری و به صاحبش میدی جالبه میدونی این گوشی مال کیه.  &lt;BR&gt;راستی دیشب بابا علی اینا اومدن خونمون و تو هم کلی خوشحال بودی و بازی می‌کردی بعد بابایی خداحافظی کرد که بره خونه تو هم دنبالش می‌رفتی و خداحافظی میکردی بهت گفتم که ایلیا تو نه، بابایی میره ما هم از پشت پنجره نیگاش می‌کنیم. زدی زیر گریه که من دّدّر، بابا جونم گفت برو لباساتو جمع کن بریم و بهم گفت ببرمش گریه نمی‌کنه؟ من که مونده بودم چی بگم گفتم نمی‌دونم، تا حالا امتحان نکرده بودم که شب تنهایی جایی بزارمش، تو هم اینقدر واسه رفتن خوشحال بودی که دلم نیومد بگم نرو. سریع طبق معمول که هر وقت به قول خودت دّدّر میری اشاره به کلاه و لباس می‌کنی که بپوش وسیله‌های مورد نیازت رو جمع کردم و گذاشتم داخل کیفی که همش با خودت دور میدی که با اون ببرنت ددر. &lt;BR&gt;رفتی ولی با رفتنت یه حس بدی پیدا کردم، حس غریب و دلتنگی‌ که هیچ وقت سابقه نداشت شبا از من دور باشی تو اتاقت که تنها میزارمت گریه می‌کنی و می‌آیی پیشم نمی‌دونم امشب و چیکار می‌کنی بعد از نیم ساعتی که از رفتنت گذشته بود زنگ زدم که اگه گریه می‌کنی بابایی بیارت خونه، اما ظاهراً خیلی خوشحال بودی و بابا علی می‌گفت &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;ایلیا&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;میری پیش مامانی صدای جیغ و دادت می‌اومد که نه نه نه نه...&lt;BR&gt; ای پسر بلا یه شب بیرون رفتی مامانی و بابایی رو فراموش کردی. راستی امروز صبح زود از خواب بیدار شدم آخه تو نبودی که تا لنگ ظهر با هم بخوابیم. می‌دونی کی برگشتی خونه؟ عصر بود که برگشتی هنوز یه ساعت از اومدنت نگذشته بود که عمه ملی اومد و تو هم باهاش با هیجان حاضر شدی که بیایی خونشون. اینم عکسای آب‌بازی خونه عمه جون.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=آب‌بازی hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/f3g7iw.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;ایلیا در حال شستن عروسکش&quot; hspace=0 src=&quot;http://i27.tinypic.com/mmefpg.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 May 2008 09:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iliya85&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>iliya85</dc:creator>
<guid>http://iliya85.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایلیا و جوجه کوچولو</title>
<link>http://iliya85.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;روز دوشنبه ۸۷/۱/۱۹ واکسن ۱۸ماهگیت رو زدی البته با کلی تأخیر چون به تعطیلات نوروزی برخورد کرد وگرنه باید ۸۶/۱۲/۲۶ می‌زدی به هر حال بعد از چند ساعتی که از واکسنت گذشت تب کردی و عضلات پای راستت هم گرفته بود و درد می‌کرد و هی فشار میدادی و می‌گفتی درد چند باری واست کمپرس گذاشتم اما خوشت نمی‌اومد و هی پرت میکردی و می‌گفتی نه، نه. همچنان تبت ادامه پیدا کرد کلی دوا درمونت کردم تا کمی حالت خوب شد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;حالا که بهتر شدی خبر جوجه‌ت رو می‌گیری که نیست. این جوجه‌ی&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;&lt;STRONG&gt;ایلیا&lt;/STRONG&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;هم ماجرایی داره واسه خودش.&lt;BR&gt;یه روز عمه ملی و عمه زهرا با یه جوجه کوچولوی زرد خوشگل که واسه تو خریده بودن اومدن دیدنت. خوب ما هم یه جایی واسش درست کردیم و کمی هم آب و دونه دادیم بهش، جوجه کوچولو خیلی بی‌حال بود تا کمی آب خورد شروع کرد به ورجه ورجه کردن، تو هم ازش خوشت اومده بود و کلی بازی میکردی و دست می‌زدی خیلی خوشحال بودی نمی‌دونستم یه جوجه کوچولو اینقدر تو رو خوشحال میکنه اما یهو این ناقلا از تو جاش میپره بیرون منم یهو جیغ کشیدم که الان خونه رو کثیف می‌کنه و دوباره بردیمش سر جاش، ولی تو بدجوری ترسیده بودی و رنگت پرید و هی فرار می‌کردی و داد می‌زدی اون موقع فهمیدم که چه کاری کردم باعث شد که تو از این جوجه بترسی و همین هم شد دیگه ازش می‌ترسیدی دوست داشتی باهاش بازی کنی اما باید یکی کنارت بشینه و همش از دور می‌بوسیدیش و واسش دست تکون می‌دادی. &lt;BR&gt;فردا صبح از خواب بیدار شدی رفتی سراغ جوجه و از دور باهاش صحبت میکردی و می‌گفتی جی‌جی بعد با هم واسش آب و دونه گذاشتیم و تو هم نیگاش می‌کردی و یه اسم خوشگلم واسش انتخاب کردیم و قرار شد بهش بگیم &lt;STRONG&gt;پرطلا&lt;/STRONG&gt;.&lt;BR&gt;اون روز حسابی با پرطلات بازی کردی اما فردا صبح که شد دیدم این جوجه کوچولو بی حاله و هر چی بهش می‌دادم نمی‌خورد و همینطور یه جا خوابیده بود و هیچ سرو صدایی هم نمی‌کرد جوجه بیچاره داشت جون میداد عصر که شد مُرد بعد از چند ساعتی یهو دیدم دویدی طرف جایی که جوجه ‌رو گذاشته بودیم و تا دیدی نیست با ناراحتی می‌آی و به منو بابایی هی میگی جی‌جی، جی‌جی و دستاتو به هم میزنی که نیست. خلاصه تا شب هی می‌اومدی و خبر جوجه رو میگرفتی حتی نیمه‌های شب بیدار شدی و منو بیدار کردی که جی‌جی نیست. الهی مامانی بمیره که این جوجه اینقدر روت تأثیر گذاشته، حالا قراره یه پرنده‌ی خوشگل واست بخریم تا با اون بازی کنی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(51,153,0)&quot;&gt;.. *.. **..* .. **.. *.. **.. *..** ..* .. **..*.. **.. *.. &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; COLOR: rgb(0,51,102)&quot;&gt;ایلیا در سیزده به در&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 339px; HEIGHT: 253px&quot; src=&quot;http://i32.tinypic.com/4uw3u0.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 331px; HEIGHT: 419px&quot; src=&quot;http://i30.tinypic.com/a1ltw8.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 327px; HEIGHT: 436px&quot; src=&quot;http://i27.tinypic.com/29ok2mp.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 330px; HEIGHT: 246px&quot; src=&quot;http://i32.tinypic.com/rkwy6u.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Apr 2008 19:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iliya85&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>iliya85</dc:creator>
<guid>http://iliya85.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال نو مبارک</title>
<link>http://iliya85.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;  &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 337px; HEIGHT: 258px&quot; src=&quot;http://i29.tinypic.com/2r74rx2.jpg&quot;&gt;&lt;FONT color=#000066 size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT color=#000066 size=3&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT color=#000066 size=3&gt;&lt;FONT size=2&gt;عسلم یک سال بزرگتر شدی علاوه بر بزرگتر شدن خیلی هم شیطون شدی دیگه نمیتونم کنترلت کنم واقعاً خسته میشم&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT color=#000066 size=3&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/cancan.gif&quot; border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT color=#000066 size=3&gt;&lt;FONT size=2&gt;نازنینم سال نو مبارک و امسال دومین سالی که بین ما حضور داری اما طبق معمول بازم موقع سال تحویل تنهاییم وبابایی هم نیست و منم با عمه جون ملی و عمو علیرضا امروز قرار گذاشتم که سال تحویل بریم امامزاده عبدا... و رفتیم تازه اونجا کلی به تو خوش گذشت و حسابی بازی کردی&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 324px; HEIGHT: 331px&quot; src=&quot;http://i29.tinypic.com/4ij86u.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Mar 2008 23:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iliya85&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>iliya85</dc:creator>
<guid>http://iliya85.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گل‌پسرم میگه...</title>
<link>http://iliya85.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;با سلام به همه‌ی دوستاي مهربون &lt;FONT color=#990000&gt;ايليا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;كوچولو&lt;/FONT&gt; كه اومدن و خبرشو گرفتن، از همتون ممنونيم.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;ايليا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;جونم الان يه ده روزي مي‌شه كه حالت خوب شده خدا رو شكر بالاخره بعد از يه هفته مريضي ميل به غذا خوردن داري اين مريضي لعنتي حسابي تو رو لاغر كرده اما حالا اشتهات وا شده و حسابي داري مي‌خوري تازه ميري داخل يخچال و از خودت پذيراي هم مي‌كني بعدش هم هي مي‌گي آپ ،‌آپ.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;BR&gt;همه رو ديونه كردي هر پنج دقيقه يه ذره آب مي‌خوري من كه خسته مي‌شم اما اين وسط يه باباي فداكاري داري كه اگه ثانيه‌اي هم آب بخواي واست مياره تازه نيمه‌هاي شب بيدار مي‌شي آب مي‌خواي ميري سراغ بابا مهران و بيدارش مي‌كني كه بهت آب بده. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;BR&gt;ايلياي&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;گلم كم‌كم داري خيلي چيزا رو تشخيص مي‌دي حالا ديگه كاملاً مي‌فهمي كه منو بابايي وقتي حرف مي‌زنیم چه چیزایی مي‌گيم.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;BR&gt;تازه غذايي كه گرم باشه هي مي‌گي داغ و ميري كنار بخاري و شعله بخاري اشاره مي‌كني و به ما مي‌گي اين داغ اگه جايي هم سوزن خياطي ببيني به دستت اشاره مي‌كني كه بو،بو.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;تازگيا هم خيلي لجبازشدي هر چيزي كه مي‌خواي به دستش بياري با داد و بيداد مي‌گي من، من اونوقت كه همه مجبور ميشن بهت بدن.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;راستي داره نقاشيتم خوب ميشه&lt;IMG onmousedown=&quot;function onmousedown(event) {

    function onmousedown(event) {

        function onmousedown(event) {

            function onmousedown(event) {
                showAddress(this.src);
            }

        }

    }

}&quot; height=41 alt=Painter src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/painting.gif&quot; width=46 border=0&gt; يه تخته جادويي واست خريدم هر گوشه اتاق كه ميري اونم همرات مي‌بري و هي خط‌خطي مي‌كني و با خودت حرف ميزني چيزايي مي‌گي كه هيچ كس نمي‌تونه معني كنه به چه زبونيه اينو خدا مي‌دونه.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;چند روزيه كه شروع كردي به آواز خوندن يكسره واسه خودت راه ميري و مي‌گي بابا،بابا اين كلمه ديگه ورد زبونت شده خوش‌بحال بابايي كه &lt;FONT color=#990000&gt;ايليا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;اينقدر صداش مي‌كنه، البته بابا مهران هم تا مي‌شنوه كلي قربون صدقه‌ت ميره خوبه پدر و پسر خوب هواي همو دارن.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;چند تا كلمه‌ي ديگه هم ياد گرفتي.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;مامان (ماما)         بابا (بابا)            غذا (به‌به)             گل (گل)               عمو و عمه (عم)     &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;آب (اَپ)               توپ (تو)             دايي (دَدَ)             لب‌ (هب)            ابرو (ابو) &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Mar 2008 21:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iliya85&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>iliya85</dc:creator>
<guid>http://iliya85.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایلیا کوچولوی ما مریض شده</title>
<link>http://iliya85.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#990000&quot;&gt;ايلياي&lt;img width=&quot;18&quot; height=&quot;18&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; /&gt;&lt;/font&gt;گلم از ديشب كه حالت خوب نيست و تب كردي كلي هم بهونه گيرشدي كمي قطره استامينوفن بهت دادم تبت اومد پایین اما دوباره شروع شد.&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt; امروز صبح از خواب که بيدار شدي حالت خوب شده بود اما بعدازظهري يهو تب كردي اسهالم شدي بابايي هم سريع بردت دكتر البته آقا دكتر گفتن احتمال داره بيماري ويروسي باشه يا بخاطر بقيه دندوناش كه داره در مياد بعد چند تايي دارو نوشت با يه آمپول خوب همون لحظه بابا مهران بردت پيش خانم پرستار آمپولتو زد بعد از نيم ساعتي كه گذشت آقا كوچولوي ما شنگول شد و ما هم از نگروني در اومديم جالب اینجاست كه چشت به من افتاده سريع به باسنت اشاره کردی كه به من آمپول زدن اي بلا حالا گزارش كار مي‌دي. &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;به هر حال خدا كنه فردا صبح كه از خواب بيدار مي‌شی حالت خوب شده باشه و ديگه از مريضيت خبري نباشه انشاا...&lt;img width=&quot;18&quot; height=&quot;18&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt; </description>
<pubDate>Fri, 22 Feb 2008 23:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iliya85&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>iliya85</dc:creator>
<guid>http://iliya85.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایلیا یک، دو، سه...</title>
<link>http://iliya85.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify; color: rgb(0, 51, 102);&quot;&gt;
نازنين من چند وقتيه كه دوست داري واست يه بالش بيارم و دراز بكشي و كارتون ببيني تازه منو هم صدا مي‌كني كه بايد حتماً ببينم بيشترين چيزي كه تو رو جذب كرده اين اََنيمیشن‌هایيِ كه تو تلويزيون نشون ميده كه در مورد حوادثه، تا صداشون رو مي‌شنوي بدو ميايي و بهشون خيره ميشي و همينطور نيگاه مي‌كني خيلي هم دوستشون داري.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; color: rgb(0, 51, 102);&quot;&gt;&lt;br /&gt;چند وقتيه كه همش دوست داري همه چيز رو بشمري البته فعلاً پنج عدد ياد گرفتي تا مي‌گم ايليا يك، دو، سه و... سريع دستاتو مشت مي‌كني و يكي‌يكي مي‌شمري البته نمي‌توني خوب حرف بزني ولي مي‌دوني كه بايد پنج انگشت شمارش بشه و همه انگشتات بايد باز بشن و همش مي‌گي يك، دو.&lt;br /&gt;هر وقت كه گريه مي‌كني تا شروع به شمارش مي‌كنم خوشحال مي‌شي و مي‌خندي تازه با من همكاري هم مي‌كني، دلت مي‌خواد تموم كاراتو با شمارش انجام بدي امروز تو ماشين نشسته بوديم و تو هم كلي اذيت مي‌كردي يهو يادم اومد كه تو شمردن رو خيلي دوست داري گفتم بيا ماشيناي تو خيابون رو بشمريم تا شروع به شمارش كردم يه جا نشستي و هي به ماشينا نيگاه مي‌كردي تا خونه اين كار رو كرديم برام خيلي جالب بود كه تو اصلاً خسته نمي‌شدي ولي اين وسط من داشتم مي‌مَُردم آخه حسابي دهنم درد گرفته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز پيش يه دوست جديد پيدا كردي اما متأسفانه خيلي زود از پیشت رفت مي‌دوني ني‌ني كوچولوي يكي از اقوام بود اسمش محدثه‌ست، از سبزوار اومده بودن كمي كه باهاش بازي كردي يهو سر ناسازگاري باهاش درآوردي و موهاشو كشيدي تازه مي‌خواستي گازم بگيري كه من به موقع رسيدم بيچاره محدثه، اون شب سه بار زديش تا آخر شب هي گريه مي‌كرد خوبه ديگه اينطوري از مهمونات پذيرايي مي‌كني اي بچه‌ي بد تا كي مي‌خواي به اين كارت ادامه بدي خدا مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ دونه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش ديشب به كتاب تغذيه و تربيت كودك مراجعه كردم كه علت رفتارتو بدونم و راهي پيدا كنم الانم دارم در مورد كاراي تو مطالعه مي‌كنم تو كتاب خونده بودم كه اين كارا همشون طبيعيه هر بچه‌اي تو اين سن اينطوري مي‌شه بعد نوشته بود تو اينجور مواقع بچه‌تون رو دعوا نكنين فقط از اون محل دورش كنين و به یه چيز ديگه سرگرمش كنين فعلاً دارم همينكارو مي‌كنم داره جواب مي‌ده اما پسرگلم بايد كمي صبر كنيم ولي فعلاً من نمي‌تونم هرجايي كه بچه‌ها باشن تو رو ببرم بين چهار تا مهموني مجبورم ضروري‌ترين رو انتخاب كنم اونم چهار چشمي بايد مواظبت باشم البته يه چيز ديگه هم كه هست دختر داييم مي‌گفت تو چون هم‌بازيات بزرگسالن نمي‌توني بين بچه‌ها باشي به نظرم راست مي‌گفت، با بچه‌ها بازي مي‌كني زود خسته مي‌شي اما با بزرگا انرژيت چندين برابر ميشه حالا تصميم گرفتم كم كم بين بچه‌ها بزارمت تا بتوني اونا رو هم بشناسي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديروز يه كار جالبي انجام دادي من تو حال و هواي خودم بودم و داشتم چونه‌م رو ماساژ مي‌دادم تو هم همين كار رو كردي هر كاري مي‌كردم تو هم عين اون رو انجام مي‌دادي و مي‌خنديدی، ديدي من تو فكر خودمم و به تو نيگاه نمي‌كنم شروع كردي به داد زدن و دائم مي‌گفتي هي،هي تا چشمم به تو افتاد ديدم داري چونه‌‌ت رو مثل من ماساژ می‌دی و مي‌خندي. اي شيطون حالا منو دست مي‌ندازي تازگيا هم اَداي بابايي رو در مياري تا عطسه مي‌‌کنه مي‌خندي و تو هم همين كار رو انجام ميدي اين شده واست يه سوژه تا مي‌گيم ايليا بابا مهران چطوري عطسه مي‌‌کنه سريع مثل خودش انجام مي‌‌دی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي‌دوني امروز چكار كردي فقط بگم يه كار كوچولو ولي اگر جلوي اين كار كوچولو رو نمي‌گرفتم يه فاجعه مي‌شد. امروز صبح سحر خيز شده بودي و اصلاً هم نمي‌خوابيدي منم واسه اينكه سرگرمت كنم يه تیکه نون و يه شير پاكتي بهت دادم كه بخوري و سراغم نياي آخه خيلي حالم بد بود و نياز به يه استراحت كوتاه داشتم، درست يه ربع كه خوابيدم يهو از خواب بيدار شدم تو رو ديدم كه داري بازي مي‌كني خيالم راحت شد دوباره كه خواستم بخوابم يهو چشمم به بخاري افتاد ديدم كه اي واااااااااااااي اين پسر فضول ما چند تا پيرهنشو از تو اتاقش آورده و مچاله‌ش كرده و گذاشته رو بخاري، واسه خودش چند تا گلوله درست كرده بود، با خودم گفتم كه ديگه همشون سوختن ولي خوشبختانه به موقع متوجه شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ايليا جونم شب كه مي‌شه مخصوصاً آخرای شب انگار يه شارژر بهت وصل كردن و اصلاً نمي‌خوابي همش بايد با هزار و يک كلك بخوابونيمت، تازه بعضي شبا اشاره مي‌كني به قفسه‌ي كتابات كه واسم قصه بخون نمي‌دوني ما آخر شب همش برنامه داريم من كه ديگه ساعت خوابم حسابي بهم ريخته بابا مهرانم همينطور. ايلياي خوشگلم نمي‌خواي كمك كني؟ آخه بابایی هم به آرامش نياز داره، یک‌ كمي رعايت كن مثل يه بچه خوب سر شب بخواب اين آرزوي منو باباييه كه واسه يه بارم شده سر شب بخوابي، واسه چي بايد تا ساعت 2 صبح بيدار بموني؟!!!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 51, 102);&quot; /&gt;</description>
<pubDate>Sat, 16 Feb 2008 20:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iliya85&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>iliya85</dc:creator>
<guid>http://iliya85.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محرم</title>
<link>http://iliya85.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;COLOR: rgb(0,51,102); TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;توی اين روزای عزاداری &lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; COLOR: rgb(153,0,0)&quot;&gt;ايليا&lt;/SPAN&gt; جونم كلي كيف كردي، فقط عشق سينه‌زني رو داري و هر كي رو مي‌بيني اشاره مي‌كني به گوشي‌هاشون كه واسم نوحه بزارين من سينه بزنم و همه رو ديونه كردي!...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خوب يه كارايي ديگه هم مي‌كني وقتي كار بدي انجام ميدي بهت مي‌گيم&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt; &lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(153,0,0)&quot;&gt;ایلیا&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(153,0,0)&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;كار زشتي كردي بزن پشت دستت سريع چند تا به پشت دستت ميزني و خودتو تنبيه مي‌كني. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز داشيتم با هم مي‌اومدم خونه تو مسير راه دوستمو ديدم، به تو كه سلام كرد فك مي‌كرد عکس‌العملی نشون نمیدی، اما تو سريع دستاي كوچولوتو بردي جلو اونم دست راست و بهش دست دادي، اونقدر دوستم خوشحال شد كه نگو، مي‌گفت چه بچه باادبي متوجه شد كه من بهش سلام كردم. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;البته چند روز قبل كه رفتيم مراسم يكي از اقوام تا يه آقايي بهت سلام كرد زودي دستت رو بردي جلو همه خنديدن آخه اگه كسی صدات مي‌كرد كه بياي پيشش ازش فرار مي‌كردي ولي تا بهت سلام مي‌كنن مي‌دويي و دست ميدي، واسه خودت مردي شدي گفتم مرد واقعاً هم آقايي، واسه اينكه تو مهموني مي‌خواي با بچه ها بازي كني يه كوچولو كه بازي مي‌كني اونا رو مي‌زني و فقط مي‌خواي بري تو جمع آقايون و اونجا رو بيشتر دوست داری. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دو تا دندون هم به بقيه دندونات اضافه شده حالا ده تا دندون داري عسلم.&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Jan 2008 10:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iliya85&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>iliya85</dc:creator>
<guid>http://iliya85.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین برف‌بازی ایلیا</title>
<link>http://iliya85.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot; style=&quot;color: rgb(0, 51, 102);&quot;&gt;این روزا هوا خیلی سرد شده و هر روزم داره سردتر میشه، الان یکی دو روزه که برف میاد، جالبه بعد از چندین سال بالاخره یه برف حسابی اومد و شهرمون رو سفید پوش کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایلیای گل من این اولین برف زندگیته که می‌بینی.&lt;br /&gt;بردمت کنار پنجره با تعجب نگاه کردی و شروع کردی به داد زدن، انگاری واست خیلی جالب بود تا بهت گفتم ایلیا اینا برفِ، تو هم بگو برف، شروع کردی به تکرار کردن و هی می‌گفتی بَپ بَپ...&lt;br /&gt;من یه مقداری برف رو داخل ظرف ریختم و آوردم تو خونه تا تو لمسش کنی، تا دست زدی فرار کردی و دستاتو به لباسات زدی که تمیز شه و بدت اومد، بعدش که می‌خواستم بریزم بیرون گریه می‌کردی که نبرم و همش می‌خواستی بهش نگاه کنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز بعدشم بردمت خونه‌ی بابا علی که با محدثه و مهدیه توی حیاط برف‌بازی کنی، اما هیچ احساسی نداشتی و می‌رفتی کنار که مبادا رو لباست بریزه و فقط به برفا لگد می‌زدی، ولی آخرش کم کم به برف عادت کردی و شروع کردی به بازی کردن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;div align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://i7.tinypic.com/6k5w4kp.jpg&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 51, 102);&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style=&quot;width: 326px; height: 244px;&quot; src=&quot;http://i13.tinypic.com/85zvhc6.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i1.tinypic.com/8azsi0p.jpg&quot; style=&quot;width: 328px; height: 245px;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Jan 2008 18:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iliya85&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>iliya85</dc:creator>
<guid>http://iliya85.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عمل سرپایی ایلیا</title>
<link>http://iliya85.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;چند وقته قبل توی چشم چپت یه لکه‌ی کوچک قرمز دیده‌ بودم که فک می‌کردم خودت
انگشتت خورده به چشمت و اینطوری شده، اما با گذشت چند روز از بین نرفت، واسه همین &lt;span&gt; &lt;/span&gt;بابا مهران تو رو برد مطب آقای دکتر بعد ایشون
گفتن این یه شی خارجی هست که داخل چشم &lt;span style=&quot;color: rgb(153, 51, 0); font-weight: bold;&quot;&gt;ایلیا&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt; &lt;/span&gt;رفته
و باید خارج بشه، اونجا با ریختن قطره آقای دکتر سعی کردن این شی رو خارج کنن اما &lt;span style=&quot;color: rgb(153, 51, 0); font-weight: bold;&quot;&gt;ایلیا&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt; &lt;/span&gt;مدام چشمشو می‌بست و اجازه نمی‌داد دکتر کاری
انجام بده، واسه همین ایشون پنج‌شنبه صبح وقت بیمارستان دادن تا &lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 51, 0); font-weight: bold;&quot;&gt;ایلیا&lt;/span&gt; کوچولو
رو بیهوش کنن و &lt;span&gt; &lt;/span&gt;راحت بتونن کارشون رو
انجام بدن.&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;پنج‌شنبه 86/10/6 صبح ساعت 6:30 بردیمت بیمارستان چند ساعتی منتظر آقا دکتر
شدیم که بیان&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;u1:p&gt;،
&lt;/u1:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;تو هم گرسنه بودی و کمی بی تابی می‌کردی، حق داشتی آخه از ساعت 3 صبح تا 10:30
چیزی نخورده بودی دکتر به ما گفته بود که باید ناشتا باشی به هر حال خوب تحمل کردی،
&lt;u1:p&gt;دیدی که خبری از غذا نیست تو بغل بابایی خوابیدی، الهی بمیرم توی
عمرت اینطوری گشنگی نکشیده بودی...&lt;/u1:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;خلاصه ساعت 10:30 بود که خانم پرستار اومدن و گفتن که بچه‌تون رو حاضر کنین می‌خوایم
ببریمش اتاق عمل، یه نیم ساعتی هم اونجا معطل شدیم بعد یه آقایی اومدو تو رو از
بابایی گرفت و برد، اولش ترسیدی و زدی زیر گریه، من دیگه نمی‌تونستم صدای گریه
هاتو تحمل کنم واسه همین اومدم بیرون و منتتظر شدم تا عمل به تموم شه، اما این
انتظار مگه تمومی داشت چقدر تو این لحظه‌ها زمان دیر می‌گذره، وای که تو این یکی
دو ساعتی نمی‌دونی چی بهم گذشت هم من هم بابایی، دلم واست تنگ شده بود، نگرانت
بودم، بابایی هم خیلی نگران بود، اگه اونم روحیه‌شو حفظ نمی‌کرد که من مرده بودم،
با بودن مهران من روحیه می گرفتم خوبه مرخصی داشت و با هم بودیم وگرنه من نمی‌تونستم
این همه کارو انجام بدم&lt;u1:p&gt;....&lt;/u1:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt; ساعت 12:30 ظهر شد همه اومدن بیرون الا تو، من و مهران ترسیدیم که چر&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;ا &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 51, 0); font-weight: bold;&quot;&gt;ایلیا&lt;/span&gt; رو نمیارن مریضای بعد از تو همشون اومدن حتی 
دکترت اومد بیرون و بابایی ازش پرسید و گفت بچتون رو باید خیلی وقت قبل می‌آوردن، و
همه چیز روبراهه و جای نگرانی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;img vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://i15.tinypic.com/6uij6hl.jpg&quot; style=&quot;width: 356px; height: 268px;&quot; /&gt;                  &lt;u1:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;



&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بعدش بابا مهران اومد دنبالت دید که سه تا خانم پرستار دارن با تو بازی می‌کنن
بعد تو رو آورد و لباساتو پوشیدی، آوردیمت داخل بخش رو تخت گذاشتیمت اول شروع کردی
با اشاره که دکتر منو آمپول زد و  من خوابیدم بهت گفتم تو گریه هم کردی مثل
همیشه که نه نه وِرد زبونته گفتی نه بعد شروع کردی به شلوغ بازی حالا هی گیج بودی
و این‌طرف و اون‌طرف هم می‌رفتی، بازم دست‌بردار نبودی همش می‌خواستی بازی کنی بعد
از چند دقیقه‌ای زدی زیر گریه و هی می‌گفتی ممه ممه، الهی بمیرم که اینطوری التماس
می‌کردی خانم پرستار هم گفته بود تا دو سه ساعت چیزی نباید بخوری، با هزار و یه
کلک خوابیدی بعد از 2 ساعت خوابیدن بیدار شدی، بهت آب‌میوه دادم واااااااااااای که
با چه ولعی می‌خوردی بعد از خوردن آب‌میوه کمی موندیم تا ببینیم دچار حالت تهوع
نشی، خدا رو شکر همه چیز به خیر و خوشی تموم شد و اومدیم خونه، سه تایی با هم، من و تو و بابایی... &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Dec 2007 21:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iliya85&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>iliya85</dc:creator>
<guid>http://iliya85.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پانزده ماهگی</title>
<link>http://iliya85.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold; color: rgb(204, 0, 0);&quot;&gt;ایلیا &lt;/span&gt;جونم داری بزرگ میشی دیگه اون نی‌نی  کوچولویی که همش آروم یه جایی خوابیده بود و به کسی هم کار نداشت نیستی.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;الان شدی یه پسر شیطون که اگه کسی به تو کاری نداشته باشه تو با همه کار داری، چند روز پیش داشتیم من و بابایی فیلمهای نی‌نی بودنت رو نیگاه مي‌کردیم واااااای چه روزایی بود، دوباره اون خاطرات شیرینی که با تو ورجک داشتیم واسمون زنده شد تازه جالبه که تو هم نیگاه مي‌کردی و لذت مي‌بردی و هی به خودت اشاره مي‌کردی که این منم، منم&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                          &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;img src=&quot;http://i9.tinypic.com/6ph1uz4.jpg&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;br /&gt;این روزا صبح که از خواب بیدار میشی شیرتو بخوری به جای
اینکه مثل قبل با کمی گریه کردن منو بیدار کنی اولین کاری که مي‌کنی موهامو مي‌کشی
که من بیدار شم، امون از دست تو سر صبحی اعصاب آدمو بهم مي‌ریزی با من این کار رو
می‌کنی، بابایی بیچاره رو کله میزنی، حالا دیگه تا مي‌بینی بابات خوابیده میری
محکم سرت رو بهش می‌زنی که از خواب بیدارشه بنده خدا یه خواب راحت از دست تو نداره
همش دنبال یه جایی مي‌گرده که دور از دسترس تو باشه تا بتونه یه ده دقیقه‌ای هم که
شده با آرامش بخوابه.&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;o:p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;br /&gt;خوب کم کم داره قدت هم بلند میشه و دستت به وسیله‌ها می‌رسه
مخصوصاً تلویزیون که از دست تو در آرامش نیست میری جلو به هیچکس هم اهمیت نمیدی که
دارن فیلم نیگاه مي‌کنن واسه خودت شبکه عوض مي‌کنی و بعدش مي‌خندی ولی با وجود این
همه شیطنت گاهی وقتا به مامانی کمک مي‌کنی تا بهت میگم&lt;/span&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;o:p&gt; &lt;span style=&quot;color: rgb(204, 0, 0); font-weight: bold;&quot;&gt;ایلیا&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;لباساتو جمع کن سریع
دونه دونه مي‌گیری و مي‌بری طبقه اول کمدت مي‌چینی اگه اسباب بازیهاتو وسط خونه
بریزی تا میگم&lt;/span&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(204, 0, 0); font-weight: bold;&quot;&gt;ایلیا&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;اینا چیه مي‌فهمی که کار بدی انجام دادی سریع همه رو سر جاش
می‌زاری تازه هر چیزی که مي‌خوای ما ازت نگیریم پشتت قایم مي‌کنی و دستاتو بهم
میزنی یعنی نیست کلکی که ما به تو ‌می‌زنیم به خودمون تحویل میدی ای بلا. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;br /&gt;گل پسر من یه کار زشتی که مي‌کنی اینه تا قند رو مي‌بینی
نمي‌تونی خودتو کنترل کنی تا میام ازت بگیرم زودی مي‌خوریش و دستاتو بهم می‌زنی که
نیست.&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;br /&gt;حالا دیگه یه حرفایی رو متوجه میشی تا منو بابایی با هم
حرف مي‌زنیم به کلمه‌ای که واست آشنا باشه عکس‌العمل نشون میدی که آره منم مي‌فهمم
دیگه از این به بعد باید منو بابایی یواشکی با هم حرف بزنیم تا تو متوجه نشی. &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;o:p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;br /&gt;حالا واسه من رقاصم که شدی آهنگ که مي‌شنوی شروع مي‌کنی
به رقصیدن البته بیشتر دوست داری سینه‌زنی گوش کنی همش به بابایی با سینه زدن
اشاره مي‌کنی که واست نوحه بزاره جالب اینجاست که ادای مداحا رو هم در میاری و
دستاتو بالا و پایین مي‌کنی تو دیگه چی از آب در بیای خدا مي‌دونه.&lt;/span&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;br /&gt;تازگیا هر کسی هر حرکتی مي‌کنه همون لحظه تقلید مي‌کنی و
تموم حرکات رو زیر نظر داری و تا می‌گیم ایلیا بگو خواهش مي‌کنم دو تا دستای
کوچولوتو به هم مي‌چسبونی و نشون میدی.&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt; وقتی هم که میگی الهی شکر دستاتو اینطوری میاری بالای سرت&lt;/span&gt;.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;











&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(153, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt; &lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(153, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;                                                                                                                                                                                                       &lt;img style=&quot;width: 356px; height: 266px;&quot; src=&quot;http://i13.tinypic.com/6nq9guf.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(153, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; یکی دیگه از شاهکارای تو اینه تا کمی باهات شوخی و
بگو و بخند مي‌کنیم چنان کشیده آبداری میزنی که آدم برق از چشاش مي‌پره اما یه
مقداری هم خودتو واسمون لوس مي‌کنی و اون لبای کوچولوتو غنچه مي‌کنی و مي‌بوسی که
دیگه جایی واسه دعوا کردنت نباشه الهی که مامانی قربون اون بوسات بره که اینقدر
عشوه داری حالا با اینهمه شلوغی‌ای که مي‌کنی وقتی هم به جایی مي‌خوری و دردت میاد
انتظار داری که حتماً ببوسیمت تا نبوسیم دست بردار هم نیستی و هی تذکر میدی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(153, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;                                                                                                                              &lt;img src=&quot;http://i2.tinypic.com/6kthvso.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(153, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;                                                                                                                                                                                                        &lt;img vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; style=&quot;width: 353px; height: 260px;&quot; src=&quot;http://i4.tinypic.com/6tvhuh5.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;







&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(153, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;نازنینم داری اعضای بدن رو یاد مي‌گیری آفرین به تو که
اینقدر باهوشی خوب البته هنوز همه رو یاد نگرفتی ولی یه چیزایی رو می‌دونی مثل گوش،
بینی، دهان، مو، دست و پا البته چشم رو هم بلدی ولی گاهی وقتا یادت میره.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;دو تا کلمه هم به&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;
&lt;/o:p&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;کلماتت اضافه شده: هاپو (سگ)، ممد (اسم عروسک کوچولوی عمه
جون ملی که یه لاک‌پشته نازه)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;/font&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Dec 2007 20:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iliya85&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>iliya85</dc:creator>
<guid>http://iliya85.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
