تبليغاتX
ایلیا - قصه های ایلیا Lilypie 2nd Birthday Ticker

جمعه  24/9/1385

ایلیا جون امروز مي‌خوام برات بگم که دیگه تا نیمه شب بیدار نیستی، بالاخره وروجکم گول خوردی. الان یکی دو شبه وقت خوابت که میشه تو رو توی کیسه خوابت مي‌زارم تو هم بعد از چند دقیقه راحت مي‌خوابی. مي‌دونی چیه آخه عزیزم از موقعه ای که به دنیا اومدی تا توی کیسه خوابت مي‌رفتی فکر مي‌کردی مي‌خوای بری بیرون و سریع مي‌خوابیدی، حالا دیگه مامانی هم راحت مي‌خوابه. 

 

من و کیسه خوابم 

 

من وقتی لالا کردم

 

در ضمن الان یه هفته ای میشه که دارم واست قصه میگم، اینطور که معلومه کلی خوشت اومده چون خوب گوش میدی، راستی قصه ها واست آشنا نیستن؟ آخه همه ماجراهای خودته شیطونکم. یادته اون روزایی که هنوز تو بغل من و بابایی نیومده بودی موقعی که صدامو می شنیدی چقدر شیطونی می کردی تو دل مامانی. اما حالا که واست قصه میگم فقط لبای مامانی رو نیگاه میکنی و میخندی، عصرا هم که میشه کلی هوس شنیدن قصه می کنی. تازه شم بعضی روزا هفت هشت تا قصه واست تعریف مي‌کنم، آخه مامانی همه روزی یک قصه میگن نه شونصد تا، خوشگلم حواست باشه مصرف قصه ات داره میره بالا.

 

یکشنبه  26/9/1385

پسر گلم امروز دیگه سه ماهه مي‌شی، تبریک مي‌گم. عمه جون زهرا هم اومده داره واست یه کیک خوشمزه درست مي‌کنه. شاید به خودت بگی چه فایده، من که نمي‌تونم از اون کیک بخورم، ناراحت نباش عسلم بالاخره نوبت خوردن تو هم میشه. نازنینم مامانیت مي‌خواد برات یه مهمونی کوچولو بگیره،ایلیا جون امشب حسابی سرت شلوغه، کلی مهمون داری، ولی بازم مثل همیشه بابا مهران رفته سفر و گرگان نیست.

بگذریم از مهمونی واست بگم که چشای قشنگت پُر خواب بود و ما همش سعی مي‌کردیم بیدار نگهت داریم تا یک کمی با ما باشی و کلی بهمون خوش بگذره، ولی شیطون آخرش خوب خوابیدیا.

 

وای چقده خوابم میاد

 

ایلیا- جشن تولد سه ماهگی

 

کیک تولدم

 

من تو بغل عمه ملیحه

 

اگه گفتین به چی نیگا می کنم

 

:)

 

هر وقت مامانی این عکسو میبینه میگه قربون کلاه قرمزی خودم برم :D

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/08ساعت 2:41  توسط مامان ایلیا  |