پنجشنبه-16/9/1385
امروز صبح منو همسرم برای اولین بار ایلیا
رو بردیم امامزاده.داخل حرم که رفتیم همش به اطرافش نگاه میکرد اخه براش تازگی داشت.
بعد از زیارت کردن ایلیا
رو بردیم کنار قبر مادربزرگش اخه مادر همسرم خیلی وقته که فوت کرده منم میخواستم به پسرکم نشون بدم
بعداز اونجا بردمش کنار قبر داداش کوچولوی خودم میخواستم ایلیا
جونم بدونه که یه دایی جونی هم اینجا داره تا هروقت بزرگ شد سری به مامانجونش و دایی جونش بزنه.