پنجشنبه-20/7/1385
ایلیا
امروز26 روزش شده هرروزنسبت به روز قبلش کمی بزرگتر و هوشیارتر میشه .مدتیه که وقتی صبح از خواب بیدارمیشه بعد ازخوردن شیرش دوساعت تمام با خودش بازی میکنه. گاهی هم با دستاش ورمیره آونقدردست و پا میزنه که تمام دست وپاهاش سرد و یخ میشه اولش ازاین سرد بودن دست وپاش میترسیدم بعداً فهمیدم که طبیعیه.
بعد از اینکه شیرش رو میخوره میخوابه اما خوابش در طول روز خیلی سبکه و کم میخوابه ولی شب که میشه حسابی میخوابه. خدا رو شکرچون من راحت میخوابم.
عصرکه میشه خوابش شروع میشه تا ساعت پنج ونیم صبح البته مابین این ساعتها بیدار میشه شیرمیخوره ومیخوابه.خیلی بچه آروم و خوبیه تازه هرروز به ساعتهای شیرخودرنش اضافه میشه. وقتی شیر زیاد میخوره خوشحالم فکرمیکنم چون هرچی بیشتر شیر بخوره زودتربزرگ وبزرگترمیشه ان شاالله.

چهارشنبه-26/7/1385
امروزاولین ماهگرد ایلیا
ست اون دیگه یک ماهه شده. تازه نسبت به بعضی از رنگها مخصوصاً قرمز عکس العمل نشون میده.
واسه یه ماهگیش یه کیک کوچیک براش گرفتم وقراره یک جشن هم براش بگیرم. اما طبق معمول در بهترین لحظه ها باز بابای ایلیا تشریف ندارن. امیدوارم برای ماهگرد دومش باباش هم خونه باشه.

جمعه-5 /8/1385
ایلیا
امروزچهل روزش میشه برای همین صبح زودوقتی از خواب بیدارشدم با خوردن مختصرصبحانه ای ایلیا
رو بردم حموم . وقتی وارد حموم شد با تعجّب به اطرافش نگاه میکرد داخل وانش گذاشتم و مدام پا میزد .همینطورشنا هم میکرد و سعی میکرد روی آب بیادش. بعد ازتمام شدن حموم شیرش رو که خورد حدود ده ساعتی خوابید و حسابی استراحت کرد.


چهارشنبه-10/8/1385
ایلیا
دیگه بزرگ شده الان یکی دور روز بازیگوش شده با دستاش ور میره و حرف میزنه وقتی که روی پاش نگه میدارم پاش رو سفت میکنه وسعی میکنه راه بره. صبح که از خواب بیدار میشه تازه به هوس میفته بازی کنه. امروز با اسباب بازیهای صدا دارش بازی میکرد و از خودش عکس العمل نشان میداد. خیلی برام جالب بود هرسمتی که میبردم نگاه میکرد ومیخندید. فکرکنم بچه زرنگ و بازیگوشی از آب در بیاد.
امروزچهل وپنج روزه که ازبزرگ شدن ایلیا
جونم میگذره. بردمش مرکز بهداشت برای زدن واکسن. وقتی اونجا رفتم مسئول امورنوزادن گفت که دیگه واکسن چهل وپنج روزگی نمیزنن دوماه به دوماه شده. بعدش قد و وزنش رو اندازه گیری کرد.
قد55سانتیمتر و وزنش 4کیلو ودورسرش 38سانتیمتربود. 


جمعه-26/8/1385
حالا دیگه دومین ماهگرد ایلیا
ست مثل ایکنه خدا صدای منو شنیده دعای من اجابت شده و باباش هم اومده یک کیک درست کردم و دو تا عمّه هاش و بابا و مامان و داداشم هم اینجا بودن جشن مختصری گرفتیم خیلی هم خوش گذشت.

شنبه-27/8/1385
امروزایلیا
روبردم مرکزبهداشت واکسن دوماهگیشو زد. وقتی آوردمش خونه جای واکسنش خیلی درد میکرد ایلیا خیلی گریه کردش و بی قرار بود. برای همین یک حوله گرم گذاشتم روی محل واکسن تا دردش رو کمتربکنه بالاخره کمی آروم شد و خوابید.
دوشنبه-29/8/1385
عسلکم دو روزه که انگشتاشو به هم میماله از خودش صداهای بلند در میاره و میخنده جالبه که این کارهارو شب میکنه درست موقعه خواب من.