|
|
|
|
|
نازنين من چند وقتيه كه دوست داري واست يه بالش بيارم و دراز بكشي و كارتون ببيني تازه منو هم صدا ميكني كه بايد حتماً ببينم بيشترين چيزي كه تو رو جذب كرده اين اََنيمیشنهایيِ كه تو تلويزيون نشون ميده كه در مورد حوادثه، تا صداشون رو ميشنوي بدو ميايي و بهشون خيره ميشي و همينطور نيگاه ميكني خيلي هم دوستشون داري. چند وقتيه كه همش دوست داري همه چيز رو بشمري البته فعلاً پنج عدد ياد گرفتي تا ميگم ايليا يك، دو، سه و... سريع دستاتو مشت ميكني و يكييكي ميشمري البته نميتوني خوب حرف بزني ولي ميدوني كه بايد پنج انگشت شمارش بشه و همه انگشتات بايد باز بشن و همش ميگي يك، دو. هر وقت كه گريه ميكني تا شروع به شمارش ميكنم خوشحال ميشي و ميخندي تازه با من همكاري هم ميكني، دلت ميخواد تموم كاراتو با شمارش انجام بدي امروز تو ماشين نشسته بوديم و تو هم كلي اذيت ميكردي يهو يادم اومد كه تو شمردن رو خيلي دوست داري گفتم بيا ماشيناي تو خيابون رو بشمريم تا شروع به شمارش كردم يه جا نشستي و هي به ماشينا نيگاه ميكردي تا خونه اين كار رو كرديم برام خيلي جالب بود كه تو اصلاً خسته نميشدي ولي اين وسط من داشتم ميمَُردم آخه حسابي دهنم درد گرفته بود. چند روز پيش يه دوست جديد پيدا كردي اما متأسفانه خيلي زود از پیشت رفت ميدوني نيني كوچولوي يكي از اقوام بود اسمش محدثهست، از سبزوار اومده بودن كمي كه باهاش بازي كردي يهو سر ناسازگاري باهاش درآوردي و موهاشو كشيدي تازه ميخواستي گازم بگيري كه من به موقع رسيدم بيچاره محدثه، اون شب سه بار زديش تا آخر شب هي گريه ميكرد خوبه ديگه اينطوري از مهمونات پذيرايي ميكني اي بچهي بد تا كي ميخواي به اين كارت ادامه بدي خدا مي دونه. راستش ديشب به كتاب تغذيه و تربيت كودك مراجعه كردم كه علت رفتارتو بدونم و راهي پيدا كنم الانم دارم در مورد كاراي تو مطالعه ميكنم تو كتاب خونده بودم كه اين كارا همشون طبيعيه هر بچهاي تو اين سن اينطوري ميشه بعد نوشته بود تو اينجور مواقع بچهتون رو دعوا نكنين فقط از اون محل دورش كنين و به یه چيز ديگه سرگرمش كنين فعلاً دارم همينكارو ميكنم داره جواب ميده اما پسرگلم بايد كمي صبر كنيم ولي فعلاً من نميتونم هرجايي كه بچهها باشن تو رو ببرم بين چهار تا مهموني مجبورم ضروريترين رو انتخاب كنم اونم چهار چشمي بايد مواظبت باشم البته يه چيز ديگه هم كه هست دختر داييم ميگفت تو چون همبازيات بزرگسالن نميتوني بين بچهها باشي به نظرم راست ميگفت، با بچهها بازي ميكني زود خسته ميشي اما با بزرگا انرژيت چندين برابر ميشه حالا تصميم گرفتم كم كم بين بچهها بزارمت تا بتوني اونا رو هم بشناسي. ديروز يه كار جالبي انجام دادي من تو حال و هواي خودم بودم و داشتم چونهم رو ماساژ ميدادم تو هم همين كار رو كردي هر كاري ميكردم تو هم عين اون رو انجام ميدادي و ميخنديدی، ديدي من تو فكر خودمم و به تو نيگاه نميكنم شروع كردي به داد زدن و دائم ميگفتي هي،هي تا چشمم به تو افتاد ديدم داري چونهت رو مثل من ماساژ میدی و ميخندي. اي شيطون حالا منو دست ميندازي تازگيا هم اَداي بابايي رو در مياري تا عطسه ميکنه ميخندي و تو هم همين كار رو انجام ميدي اين شده واست يه سوژه تا ميگيم ايليا بابا مهران چطوري عطسه ميکنه سريع مثل خودش انجام ميدی. ميدوني امروز چكار كردي فقط بگم يه كار كوچولو ولي اگر جلوي اين كار كوچولو رو نميگرفتم يه فاجعه ميشد. امروز صبح سحر خيز شده بودي و اصلاً هم نميخوابيدي منم واسه اينكه سرگرمت كنم يه تیکه نون و يه شير پاكتي بهت دادم كه بخوري و سراغم نياي آخه خيلي حالم بد بود و نياز به يه استراحت كوتاه داشتم، درست يه ربع كه خوابيدم يهو از خواب بيدار شدم تو رو ديدم كه داري بازي ميكني خيالم راحت شد دوباره كه خواستم بخوابم يهو چشمم به بخاري افتاد ديدم كه اي واااااااااااااي اين پسر فضول ما چند تا پيرهنشو از تو اتاقش آورده و مچالهش كرده و گذاشته رو بخاري، واسه خودش چند تا گلوله درست كرده بود، با خودم گفتم كه ديگه همشون سوختن ولي خوشبختانه به موقع متوجه شدم. ايليا جونم شب كه ميشه مخصوصاً آخرای شب انگار يه شارژر بهت وصل كردن و اصلاً نميخوابي همش بايد با هزار و يک كلك بخوابونيمت، تازه بعضي شبا اشاره ميكني به قفسهي كتابات كه واسم قصه بخون نميدوني ما آخر شب همش برنامه داريم من كه ديگه ساعت خوابم حسابي بهم ريخته بابا مهرانم همينطور. ايلياي خوشگلم نميخواي كمك كني؟ آخه بابایی هم به آرامش نياز داره، یک كمي رعايت كن مثل يه بچه خوب سر شب بخواب اين آرزوي منو باباييه كه واسه يه بارم شده سر شب بخوابي، واسه چي بايد تا ساعت 2 صبح بيدار بموني؟!!! |
||