|
|
|
|
|
این روزا هوا خیلی سرد شده و هر روزم داره سردتر میشه، الان یکی دو روزه که برف میاد، جالبه بعد از چندین سال بالاخره یه برف حسابی اومد و شهرمون رو سفید پوش کرد. ایلیای گل من این اولین برف زندگیته که میبینی. بردمت کنار پنجره با تعجب نگاه کردی و شروع کردی به داد زدن، انگاری واست خیلی جالب بود تا بهت گفتم ایلیا اینا برفِ، تو هم بگو برف، شروع کردی به تکرار کردن و هی میگفتی بَپ بَپ... من یه مقداری برف رو داخل ظرف ریختم و آوردم تو خونه تا تو لمسش کنی، تا دست زدی فرار کردی و دستاتو به لباسات زدی که تمیز شه و بدت اومد، بعدش که میخواستم بریزم بیرون گریه میکردی که نبرم و همش میخواستی بهش نگاه کنی. روز بعدشم بردمت خونهی بابا علی که با محدثه و مهدیه توی حیاط برفبازی کنی، اما هیچ احساسی نداشتی و میرفتی کنار که مبادا رو لباست بریزه و فقط به برفا لگد میزدی، ولی آخرش کم کم به برف عادت کردی و شروع کردی به بازی کردن. ![]() ![]() ![]() |
||