تبليغاتX
ایلیا - Lilypie 2nd Birthday Ticker

چهارشنبه 28/6/85

امروز قراره كه ايليا رو براي معاينه ببريم به درمانگاه بيمارستاني كه به دنيا اومده. ساعت 10 صبح بود كه ايليا رو آماده كردم كه همراه خواهرم و همسرش و خواهر شوهرم بره به بيمارستان. بعد از ساعتها انتظار بالاخره پسر گلم رو آوردن توي اين چند ساعت كه نبود خيلي دلم تنگ شده بود و دلم شور مي‌زد كه مبادا دكتر معاينه كنه و بگه كه بچّه مشكل داره، البته از چيزي كه مي‌ترسيدم سرم اومد. خواهرم بچّه را آورد و گفت كه دكتر گفته كه به علّت داشتن زردي و تب ايليا رو سه روز بستري كنيد تا اين حرف رو شنيدم خيلي ناراحت شدم انگار تمام وجودم آتش گرفته بود از ناراحتي داشتم مي‌مردم كه دختر عموي همسرم با شنيدن اين قضيه دلداريم داد و از طرفي خواهر شوهرم مي‌گفت مي‌ريم بيمارستان تا مشكل بيشتر از اين نشه. خلاصه من مخالف بودم تا اينكه گفتم اگر تا بعدازظهر تبش قطع نشد برم دكتر متخصّص. ساعت 14 بود كه ديدم تب بچّه بيشتر شده بود، دماي بدنش 38 بود. من و خواهر شوهرم و مادرم مدام به اين بچّه مي رسيديم، ايليا گريه مي‌كرد. هر كاري مي كرديم تب بچّه قطع نشد، براش يه وقت دكتر گرفتم. تا عصر اين بچّه توي تب مي‌سوخت خيلي ناراحت بودم كه نكنه خداي نكرده اين بچّه رو از دست بدم. عصر دكتر ايليا رو معاينه كرد و براش آزمايش نوشت و گفت اگر زرديش بيشتر شد بايد بستري بشه. ساعت هشت شب نتيجه آزمايش ايليا رو دادن، دكتر چند تا دارو براش نوشت و گفت جاي نگراني نيست. احساس خوبي داشتم، اميدوارم كه براي هيچ مادري پيش نياد كه بيماري فرزندش رو ببينه، براي اوّلين بار بود كه اين تجربه‌ي سخت رو داشتم.

 

جمعه 31/6/1385

قراره كه امروز باباي ايليا از مأموريت برگرده منم منتظرش بودم، خوابم نمي‌اومد ساعت 5/6 صبح بود كه يك مرتبه ايليا از خواب بيدار شد و شروع به گريه كرد، شيرش رو كه خورد دوباره خوابيد، هميشه ساعت 1 شب كه مي‌شه تا 3 صبح گريه و ناله مي‌كنه، باز مي‌خوابه و ساعت 5 يا 6 مجدّداً بيدار مي‌شه و گريه مي‌كنه نمي‌دونم تا كي اين قضيه ادامه داره. دلم لك زده براي يك خواب راحت كه اونم ايليا نمي‌ذاره. توي خواب و بيداري بودم كه تلفن زنگ زد. همسرم بود، گفت كه من رسيدم، الان رفتم خونه لباس عوض كنم و بعدش مي‌آم. ساعت 8:30 صبح بود كه با يه دسته گل رز اومد، بالاخره ايليا رو ديد، اوّلش كمي نگاهش كرد، مي‌خواست بغلش كنه مي‌ترسيد، مادرم ايليا رو توي بغل باباش گذاشت. همسرم هيجان آنچناني از خودش نشون نميده و فقط فقط ايليا رو نگاه مي كنه، ميگه شوكه شده و احساس گيجي مي‌كنه، البته حق داره چون از همون اوّل كنارش نبوده، بالاخره بعد از گذشت چند ساعت باباي ايليا شروع كرد با ايليا بازي كردن، ديگه باورش شده كه پسرش به دنيا اومده، چيز جالب ديگه‌اي كه توجّهم رو جلب كرد اين بود كه با ايليا حرف كه مي زديم عكس العمل نشون مي‌داد مخصوصاً وقتي صداي پدرش رو مي‌شنيد بيشتر گوش مي‌كرد و دنبال صدا مي‌رفت، آخه من و همسرم زمان بارداري خيلي با ايليا حرف مي زديم.

 

شنبه 1/7/1385

از امروز ايليا شناسنامه دار شد. وقتي شناسنامه رو ديدم تازه باورم شد كه اسم پسرم ايلياست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/04ساعت 1:29  توسط مامان ایلیا  |