تبليغاتX
ایلیا - قایم‌موشک بازی Lilypie 2nd Birthday Ticker

 

ایلیا کوچولوی من چه بلایی شدی با اون چشماي خوشگلت که دل مامانی رو بردی همش نقشه شوم می‌کشی، تا می‌بینی من به چیزی حساسم و بدم میاد به همون چیز گیر میدی و می‌خوای که حرص منو در بیاری، امون از دست تو پسر که هر چی می‌گم ایلیا این کارها رو نکن می‌خندی و بیشتر ادامه‌ش میدی.

 

چند روزی میشه که یاد گرفتی انگشتای پاتو به دهنت می‌رسونی، همه به این کارت حساس شدن آخه خیلی کار زشتیه نمی‌دونم از کجا اینو یاد گرفتی به هر حال امیدوارم که هر چه زودتر بزاریش کنار.

بابا حسین خیلی به این کارت حساس شده و مداوم  کنترلت می‌کنه که این کار رو تکرار نکنی هر چی بهت میگه نکن بدتر انجام میدی ما به این نتیجه رسیدیم که وقتی این کار رو می‌کنی بهت اهمیتی ندیم.

یه روز بابا حسین اومد خونمون همینطور نشسته بود داشت تو رو نیگاه می‌کرد یهو با یه لبخند شیطونی پاتو بردی تو دهنت ای بلا تو هم فهمیدی که بابا حسین از این کارت بدش میاد تو هم از روی قصد انجام میدی تا حرصش رو در بیاری.

  

این روزا هر کی میاد خونمون اولین کاری که می‌کنی عکساتو که روی دیوار زديم سريع نشون میدی، بیچاره کردی مهمونا رو، تا موقعه‌ای که خونمون باشن هی میری و میای و اشاره می‌کنی که عکسامو ببینین تازه بعضیا رو هم می‌بری داخل اتاقت و باز اشاره می‌کنی که این عکس منه.

 

حالا از بازی کردنت بگم که چه شاهکاری بود. اولین بار بود که من و تو با هم قایم موشک بازی می‌کردیم اونم آخراي شب که بابایی خواب بود درست سه شنبه شب 9/8/86 ساعت 11 بودش.

اون شب تو بازم مث شبای دیگه بد خواب شده بودی و هر کاری کردم که بخوابی اصلا خوابت نمي‌برد، واست قصه گفتم وسط قصه داد می‌زدی یعنی که دوست نداری، لالایی می‌خوندم اهمیتی نمی‌دادی و با داد زدن اعتراض می‌کردی، دیگه خودمم کلافه شده بودم بردمت تو اتاقت نیم ساعتی بازی کردی دیدم نمی‌خوابی آوردمت تو رختخوابت که بخوابونمت از جات بلند شدی و هی بابایی رو لگد می‌زدی آخه عادت کردی هر شب موقعه خواب این بابایی بیچاره رو اذیت می‌کنی وقتی داری شیر می‌خوری یکسره بابایی رو لگد می‌زنی.

خلاصه تا دادشو درنیاری دست بردار نیستی کی بشه تو از شیر خوردن بیفتی و بری تو اتاق خودت تا ما هم یه نفس راحت بکشیم. دیدم که داری اذیت می‌کنی و الان که بابايي رو بیدار کنی با هزار و یک کلک واسه شیر خوردنت وسوسه‌ت کردم تا به این بهانه بخوابی کمی شیر خوردی خوشحال شدم که الان می‌خوابی اما باز بازی کردنت شروع شد، دیدم که سرگرمی یواشکی از کنارت بلند شدم که بیام سراغ کامپیوتر داشتم نیگات می‌کردم دنبالم راه افتادی منم سریع قایم شدم تو هم اومدی تو اتاق اولین جایی رو هم که نیگاه کردی صندلی کامپیوتر بود دیدی نیستم رفتی داخل اتاق خودت کمی گشتی منو پیدا نکردی دوباره اومدی تو اتاقی که کامپیوتر بود منم  توی کمد دیواری قایم شده بودم بعد خیلی آروم اومدی نزدیک کمد دیواری همینطور خیره شدی یه چیزایی حس کردی اما شک داشتی چون همه جا تاریک بود نمی‌تونستی خوب ببینی واسه همین اومدی جلوتر و دستت رو زدی به پام فهمیدی که منم و زدی زیر خنده واااااااااای که چه خنده‌هایی می‌کردی اونقدر خوشحال بودی كه نگو...
بالاخره نوبت خوابت رسید و منم کمی شیرت دادم و خوابت برد ساعت 12:09 بود که خوابیدی اونجا بود که من یه نفس راحت کشیدم دیگه واقعاً خوابیده بودی عجب شب پر ماجرایی بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/15ساعت 22:20  توسط مامان ایلیا  |