|
|
|
|
|
الهی مامانی قربونت بره که هر روز داری چیزای خوب خوب یاد میگیری. میخوام بگم که من یه پسر کوچولوی شکم گنده دارم که هر چی خوردنی باشه دست رد به سینه کسی نمیزنه به قول عمه جون ملی این بچه چی دوست نداره... گل پسر مامانی وقتی گشنهت که میشه دیگه هیچ کس رو نمیشناسی فقط تنها چیزی که واست مهمه غذاست، چند شب پیشا مثل اینکه خیلی گشنه بودی واسه اینکه اومدی و دستموگرفتی که بریم تو آشپزخونه، بعد با اومممممم اومممممم کردنت بهم فهموندی که بزارمت رو صندلی اونوقت سریع یخچال رو نشون دادی، فهمیدم که غذا میخوای البته اون موقعه شب غذایی که مناسب تو باشه نداشتیم واسه همین فک کردم ماست بهتر باشه، تا یه ظرف کوچیک ماست واست آوردم از خوشحالی هی تکون میخوردی و دست میزدی آخه تو عاشق ماستی. اون شب دو تا ظرف ماست با نون خوردی اونم با چه لذتی، نوش جونت... تازه بعد از اون شروع کردی به انگور خوردن آخه انگور رو میبینی دست و پاتو گم میکنی اگه کسی هم بهت نده با جیغ و داد رسواش میکنی. یه کار خوبی که میکنی اینه که دلت میخواد موقعه غذا خوردن خودت قاشق و چنگال به دست باشی، اگه چیزی هم رو لباست بریزه باز اشاره به دستمال میکنی که بهت دستمال بدم تا شازده کوچولو خودشو تمیز کنه. جالب اینجاست که هم دست و صورت رو تمیز میکنی هم صندلی رو آفرین به این گل پسر قند عسل که اینقدر به فکر مامانی شه. تازه بعد از خوردن غذا الهی شکر میگی تا منو بابایی میگیم ایلیا بعد از غذا و میوه خوردن مسواک میزنی دیشب فراموش کردم که واست مسواک بزنم دیدم اومدی و بهم مسواک رو نشون میدی اونوقت فهمیدم چیزی که من همش با خودم میگفتم امشب یه کاری رو فراموش کردم یادآوری کردی ممنونم پسر کوچولوی من، تا مسواک رو بهت دادم سریع کشیدی به همون چند تا دندون کوچولوت. حالا دیگه تو خونهی جدید جای دستشویی و حموم رومیشناسی دیگه بیچاره شدیم از دست تو. ولی یه چیز خوب تا میگم ایلیا چند روز پیش با هم رفتیم پارک نزدیک خونه تا گذاشتمت توي چمنا شروع کردی به دویدن هر چه میگفتم ایلیا
|
||