سلام به دوستان خوب و مهربونم
بازم مثل دفعهی قبل نوشتن اینجا یک کمی به تأخیر افتاد، آخه این روزا خیلی سرم شلوغه و کلی مهمون دارم حالا هم که فرصت نوشتن پیش اومده این ایلیای
شیطون دیگه قدش به میز کامپیوتر رسیده و اجازه نمیده من چیزی تایپ کنم.
تنها کاری که تونستم این مدت انجام بدم این بوده که به چند تا از وبلاگهای دوستان سر بزنم و از حالشون با خبر باشم.
امروز خیلی خوشحالم، آخه بابا مهران ایلیا
بعد از سه سال انتقالی به یه شهر دیگه برگشته و ما میتونیم از این به بعد سه نفری با هم زیر یه سقف زندگی کنیم، امروز زندگی واسم قشنگتر از همیشه است.
**..**..**..**..**..**..**..**..**..**..**..**
و اما باز هم ایلیا
...

دیگه این روزا حسابی شیطنتت به اوجش رسیده و واقعاً خیلی وقتها نمیدونم چطوری باید کنترلت کنم، گاهی حسابی کلافم میکنی، اما در اوج ناامیدی و خستگی با لبخندای نازت دلم رو میبری و دیگه خستگی رو احساس نمیکنم.
تازگیا راه رفتنت هم زیاد شده و واسه خودت میگردی قبلاً تا میخواستی دو قدم راه بری همش میافتادی و منم میترسیدم که اتفاقی واست بیفته اما حالا با عجله میری، تازه با راه رفتنت چند قدمی میدویی اونقدرم خوشحالی که نگو...




شبا که میشه تازه اول شیطونیاته مخصوصاً از ساعت 12 شب به بعد من و بابایی مجبوریم تا ساعت 2 بیدار بمونیم که ایلیا
کوچولوی زبل خرابکاری نکنه، هر کاری میکنیم که شازده کوچولو زود بخوابه نمیشه...
منم کلی واست قصه میگم تا تو خوابت ببره، قصه خاله سوسکه، جادوگر شهر اُز، بزبزقندی، حسنی... اونم با کلی فیلم بازی کردن، تو هم کلی خوشت میاد نصفه شبی، به جایی اینکه بخوابی از خنده رودهبر میشی....
ایلیا
این چند وقته یه سری تمرینات واسه زودتر به حرف افتادن داره انجام میده.... مثلاً انگشتهاشو میذاره روی لبام، بعد من یه سری حرف رو تکرار میکنم و ایلیا هم سریع از این کار من تقلید میکنه و اونم این عمل رو انجام میده... اینطوری تا به حال سه تا کلمه رو یاد گرفته و خوب بیان میکنه.... اون حالا یاد گرفته که بگه ماما، بابا، مِمِ...
ایلیا
اشاره کردن رو هم تازگیا خوب یاد گرفته، هر کاری رو که بخواد واسش انجام بدیم سریع با انگشت نشون میده و میگه اوم، اوم... اون موقع است که اون کار حتماً باید انجام بشه، مخصوصاً وقتی که میخواد غذا بخوره اینقدر هیجانزده است که اجازه نمیده غذاش خنک بشه و همش میگه اوم اوم... هنوز یه لقمه از غذاشو نخورده به ماست اشاره میکنه و میگه اوم اوم، آخه خیلی ماست دوست داره... میوه هم زیاد میخوره، وقتی هم که میخوام واسش آب میوه بگیرم از بس خوشحاله شروع میکنه به دست زدن.

یه مهمونی بدون مامانی
این چند وقته به ایلیا
خیلی خوش گذشته همش مهمونی و بیرون رفتنه، چند روز قبل با عمه جون زهرا رفته بود خونه یکی ازدوستاش، کلی هم بهش خوش گذشته بود حالا نمیدونم که چقدر عمشو اذیت کرده بود، آخه ایلیای بدون شیطونی یه کمی باور کردنش سخته... تازه توی مهمونی با یه نینی دیگه به اسم حنانه جون آشنا شده بود که حدوداً دو ماه ازش بزرگتره و کلی با هم بازی کردن.

اینم از عکسای گشت گذار ایلیا
توی جنگل قرن آباد


