|
|
|
|
|
روز شنبه ۲۹/۲/۸۶ خونه بابا علی اینا بودیم، که تو داشتی غذا میخوردی بعداز غذا بهت آب دادم که یهو یه صدایی خیلی کوچولو اومد نیگاه کردم به لثهت دیدم که سفید شده بعد دستامو شستم و با انگشت لمس کردم وااااااااااای خدای من امروز عصرم من و تو با فریبا جون (دختر عموی بابایی)، همونی که همش میگه ایلیا خلاصه من و تو و آبجی فریبا جون رفتیم جنگل وااااااااای که چه خوش گذشت وسط راه یه بستنی خرید که بخوریم اما غافل از اینکه ما نميدونستیم چه شکمویی دنبال ماست بالاخره با این همه گردش و تفریح شازده کوچولوی ما خوابید. بعدش اومدیم خونه، آخه قراره فردا من و تو بابایی بریم دریای ساری سعی کن بچه خوبی باشی. یه خبر خوش بابا مهران تو راهه امشب میرسه خوب بخوابی پسر کوچولوی ما.
|
||