قند عسلی مامان، حالا دیگه هشت ماهه شدی تولد هشت ماهگیت مبارک.

اما واست بگم که چیزی از شیطونیات کم نشده تازه بیشترم شده
هر وسیلهای هم که توی اون دستای کوچولوت میگیری یا محکم میکوبی به زمین یا پرتشون میکنی، اگه با اسباب بازیات اینکار رو بکنی اشکالی نداره اما تو توجهی به اونا نمیکنی و فقط به وسیلههای خونه ور میری.
حالا دیگه وقتی چیزی رو بدست میاری نمیشه ازت گرفت، چنان میزنی زیر گریه که آدم از کار خودش پشیمون میشه، البته تو هم بلدی چیکار کنی...

ایلیا
جونم شدی واسه مامانی یه ماهی کوچولوی خوشگل که مدام اینطرف و اونطرف میره تازه این نازنازی میخواد که منم همراهیش کنم، تا از کنارش میرم میزنه زیرِ گریه که برگردم. ناقلا خیلی زرنگیا واسه اینکه تا من توی هر اتاقی میرم نمیدونم از کجا متوجه میشی که من کجام و مستقیم میایی و پیدام میکنی.
بعضی وقتا که من کلی کار دارم دلم میخواد که تلویزیون مدام پیام بازرگانی بده آخه تو عاشق پیام بازرگانی هستی با شنیدن آهنگ اون هر جا که باشی خودتو میرسونی به تلویزیون که ببینی.










