سلام...
ايلياي
دوستداشتني من چند وقتيه كه از مسافرت برگشته، مامانش قول داده به زودي عكسها و خاطرات سفرشون رو بگذاره توي وبلاگ، امشب با ديدن اين چند تا عکسش داشتم ديوونه ميشدم، ايليا جون تا مامانت وقت پيدا كنه با اين همه شيطونيهات خاطرات سفرت رو بنويسه اين چند تا عكس رو داشته باش تا بعد. (اگه زياد شيطوني كني به بابات ميگم تلفن خونتون رو زدي خراب كردي) شوخي كردم عمه جون، من كه به بابايي چيزي نميگم. به اندازهي تموم دنيا دوستت دارم...
زهرا


