|
|
|
|
|
سلام من مامان ایلیا هستم. البته هنوز مامان نشدم و قراره هفتهی بعد 30 شهریور به دنیا بیاد. امروز صبح زود که بیدار شدم احساس عجیبی داشتم، انگاری همین امروزه که ایلیا به دنیا بیاد. از یه طرف خوشحال بودم که پسر گلم زودتر به دنیا میاد و من میبینمش، از طرف دیگه نگران اثاث کشی به خونهی جدید بودم که هنوز تازه دارم وسایل رو جمع میکنم. چون تنها هستم و پدر ایلیا برای مدّتی مأموریته، مأموریت که نمیشه گفت یه جورایی انتقالیه که بعد از هر یک ماه دو هفته میاد مرخصی، البته تنهای تنها هم نیستم، نگران نباشید. خونوادهی خودم و همسرم هستن، بگذریم. داشتم فکر میکردم که چقدر خوب می شد که از همون روزای اول بارداریم این وبلاگ رو برای پسرم درست میکردم، امّا هنوزم دیر نشده برای نوشتن یه حسّ قشنگ که تازه داره به اوجش ميرسه. امیدوارم از این به بعد هر وقت که امکانش بود بتونم این حسّ قشنگ و دوست داشتنی رو برای خودم, ایلیا و پدرش موندگارتر کنم. شما هم برای ما دعا کنید. تا بعد، خدانگهدار... |
||