ایلیای
گلم حالا خودت یاد گرفتی که به تنهایی از راهپلههای خونه بالا بری درضمن دیگه شبا شیر نمیخوری بعد از یکی دو ماه تلاش بالاخره گل پسرم یاد گرفتی که شبا شیر نخوری و همش میگی آب البته گاهی وقتا که از خواب بیدار میشی مهمه میگی اما بازم بهت آب میدم و دیگه مهمه رو فراموش میکنی.


عسلی من این روزا واسه خودت کلی حرف میزنی با لهجه خاصی که کسی متوجه نمیشه و بیشتر وقتا هم گوشی تلفن رو گوشِته و کلی هم حرف میزنی منم که با کسی میخوام صحبت کنم حتماً تو هم باید با همون زبون عجیب و غریبت باهاش صحبت کنی.
یه کار خیلی قشنگی که انجام میدی اینه که گوشی موبایل هر کسی رو که میبینی سریع میاری و به صاحبش میدی جالبه میدونی این گوشی مال کیه.
راستی دیشب بابا علی اینا اومدن خونمون و تو هم کلی خوشحال بودی و بازی میکردی بعد بابایی خداحافظی کرد که بره خونه تو هم دنبالش میرفتی و خداحافظی میکردی بهت گفتم که ایلیا تو نه، بابایی میره ما هم از پشت پنجره نیگاش میکنیم. زدی زیر گریه که من دّدّر، بابا جونم گفت برو لباساتو جمع کن بریم و بهم گفت ببرمش گریه نمیکنه؟ من که مونده بودم چی بگم گفتم نمیدونم، تا حالا امتحان نکرده بودم که شب تنهایی جایی بزارمش، تو هم اینقدر واسه رفتن خوشحال بودی که دلم نیومد بگم نرو. سریع طبق معمول که هر وقت به قول خودت دّدّر میری اشاره به کلاه و لباس میکنی که بپوش وسیلههای مورد نیازت رو جمع کردم و گذاشتم داخل کیفی که همش با خودت دور میدی که با اون ببرنت ددر.
رفتی ولی با رفتنت یه حس بدی پیدا کردم، حس غریب و دلتنگی که هیچ وقت سابقه نداشت شبا از من دور باشی تو اتاقت که تنها میزارمت گریه میکنی و میآیی پیشم نمیدونم امشب و چیکار میکنی بعد از نیم ساعتی که از رفتنت گذشته بود زنگ زدم که اگه گریه میکنی بابایی بیارت خونه، اما ظاهراً خیلی خوشحال بودی و بابا علی میگفت ایلیا
میری پیش مامانی صدای جیغ و دادت میاومد که نه نه نه نه...
ای پسر بلا یه شب بیرون رفتی مامانی و بابایی رو فراموش کردی. راستی امروز صبح زود از خواب بیدار شدم آخه تو نبودی که تا لنگ ظهر با هم بخوابیم. میدونی کی برگشتی خونه؟ عصر بود که برگشتی هنوز یه ساعت از اومدنت نگذشته بود که عمه ملی اومد و تو هم باهاش با هیجان حاضر شدی که بیایی خونشون. اینم عکسای آببازی خونه عمه جون.

