|
|
|
|
|
این روزا هوا خیلی سرد شده و هر روزم داره سردتر میشه، الان یکی دو روزه که برف میاد، جالبه بعد از چندین سال بالاخره یه برف حسابی اومد و شهرمون رو سفید پوش کرد. ایلیای گل من این اولین برف زندگیته که میبینی. بردمت کنار پنجره با تعجب نگاه کردی و شروع کردی به داد زدن، انگاری واست خیلی جالب بود تا بهت گفتم ایلیا اینا برفِ، تو هم بگو برف، شروع کردی به تکرار کردن و هی میگفتی بَپ بَپ... من یه مقداری برف رو داخل ظرف ریختم و آوردم تو خونه تا تو لمسش کنی، تا دست زدی فرار کردی و دستاتو به لباسات زدی که تمیز شه و بدت اومد، بعدش که میخواستم بریزم بیرون گریه میکردی که نبرم و همش میخواستی بهش نگاه کنی. روز بعدشم بردمت خونهی بابا علی که با محدثه و مهدیه توی حیاط برفبازی کنی، اما هیچ احساسی نداشتی و میرفتی کنار که مبادا رو لباست بریزه و فقط به برفا لگد میزدی، ولی آخرش کم کم به برف عادت کردی و شروع کردی به بازی کردن. ![]() ![]() ![]() |
||
|
|
|
|
|
چند وقته قبل توی چشم چپت یه لکهی کوچک قرمز دیده بودم که فک میکردم خودت
انگشتت خورده به چشمت و اینطوری شده، اما با گذشت چند روز از بین نرفت، واسه همین بابا مهران تو رو برد مطب آقای دکتر بعد ایشون
گفتن این یه شی خارجی هست که داخل چشم ایلیا رفته
و باید خارج بشه، اونجا با ریختن قطره آقای دکتر سعی کردن این شی رو خارج کنن اما ایلیا مدام چشمشو میبست و اجازه نمیداد دکتر کاری
انجام بده، واسه همین ایشون پنجشنبه صبح وقت بیمارستان دادن تا ایلیا کوچولو
رو بیهوش کنن و راحت بتونن کارشون رو
انجام بدن. پنجشنبه 86/10/6 صبح ساعت 6:30 بردیمت بیمارستان چند ساعتی منتظر آقا دکتر
شدیم که بیان خلاصه ساعت 10:30 بود که خانم پرستار اومدن و گفتن که بچهتون رو حاضر کنین میخوایم
ببریمش اتاق عمل، یه نیم ساعتی هم اونجا معطل شدیم بعد یه آقایی اومدو تو رو از
بابایی گرفت و برد، اولش ترسیدی و زدی زیر گریه، من دیگه نمیتونستم صدای گریه
هاتو تحمل کنم واسه همین اومدم بیرون و منتتظر شدم تا عمل به تموم شه، اما این
انتظار مگه تمومی داشت چقدر تو این لحظهها زمان دیر میگذره، وای که تو این یکی
دو ساعتی نمیدونی چی بهم گذشت هم من هم بابایی، دلم واست تنگ شده بود، نگرانت
بودم، بابایی هم خیلی نگران بود، اگه اونم روحیهشو حفظ نمیکرد که من مرده بودم،
با بودن مهران من روحیه می گرفتم خوبه مرخصی داشت و با هم بودیم وگرنه من نمیتونستم
این همه کارو انجام بدم ساعت 12:30 ظهر شد همه اومدن بیرون الا تو، من و مهران ترسیدیم که چرا ایلیا رو نمیارن مریضای بعد از تو همشون اومدن حتی
دکترت اومد بیرون و بابایی ازش پرسید و گفت بچتون رو باید خیلی وقت قبل میآوردن، و
همه چیز روبراهه و جای نگرانی نیست. بعدش بابا مهران اومد دنبالت دید که سه تا خانم پرستار دارن با تو بازی میکنن
بعد تو رو آورد و لباساتو پوشیدی، آوردیمت داخل بخش رو تخت گذاشتیمت اول شروع کردی
با اشاره که دکتر منو آمپول زد و من خوابیدم بهت گفتم تو گریه هم کردی مثل
همیشه که نه نه وِرد زبونته گفتی نه بعد شروع کردی به شلوغ بازی حالا هی گیج بودی
و اینطرف و اونطرف هم میرفتی، بازم دستبردار نبودی همش میخواستی بازی کنی بعد
از چند دقیقهای زدی زیر گریه و هی میگفتی ممه ممه، الهی بمیرم که اینطوری التماس
میکردی خانم پرستار هم گفته بود تا دو سه ساعت چیزی نباید بخوری، با هزار و یه
کلک خوابیدی بعد از 2 ساعت خوابیدن بیدار شدی، بهت آبمیوه دادم واااااااااااای که
با چه ولعی میخوردی بعد از خوردن آبمیوه کمی موندیم تا ببینیم دچار حالت تهوع
نشی، خدا رو شکر همه چیز به خیر و خوشی تموم شد و اومدیم خونه، سه تایی با هم، من و تو و بابایی... |
||