|
|
|
|
|
به طلوع چشمهای تو رسیدهام از نگاهت زیبایی میبارد و عشق خدا تو را از چه آفریده که این چنین سخت زیبایی؟
روز اولی که نوشتن وبلاگت رو شروع کردم، فکر نمیکردم به این زودی تولد یک سالگیت رو بخوایم جشن بگیریم، زمان خیلی زود میگذره.
پسر کوچولوی ما تولدت مبارک...
|
||
|
|
|
|
|
سلام به دوستان خوب و مهربونم بازم مثل دفعهی قبل نوشتن اینجا یک کمی به تأخیر افتاد، آخه این روزا خیلی سرم شلوغه و کلی مهمون دارم حالا هم که فرصت نوشتن پیش اومده این ایلیای تنها کاری که تونستم این مدت انجام بدم این بوده که به چند تا از وبلاگهای دوستان سر بزنم و از حالشون با خبر باشم. امروز خیلی خوشحالم، آخه بابا مهران ایلیا **..**..**..**..**..**..**..**..**..**..**..** و اما باز هم ایلیا
دیگه این روزا حسابی شیطنتت به اوجش رسیده و واقعاً خیلی وقتها نمیدونم چطوری باید کنترلت کنم، گاهی حسابی کلافم میکنی، اما در اوج ناامیدی و خستگی با لبخندای نازت دلم رو میبری و دیگه خستگی رو احساس نمیکنم. تازگیا راه رفتنت هم زیاد شده و واسه خودت میگردی قبلاً تا میخواستی دو قدم راه بری همش میافتادی و منم میترسیدم که اتفاقی واست بیفته اما حالا با عجله میری، تازه با راه رفتنت چند قدمی میدویی اونقدرم خوشحالی که نگو...
شبا که میشه تازه اول شیطونیاته مخصوصاً از ساعت 12 شب به بعد من و بابایی مجبوریم تا ساعت 2 بیدار بمونیم که ایلیا منم کلی واست قصه میگم تا تو خوابت ببره، قصه خاله سوسکه، جادوگر شهر اُز، بزبزقندی، حسنی... اونم با کلی فیلم بازی کردن، تو هم کلی خوشت میاد نصفه شبی، به جایی اینکه بخوابی از خنده رودهبر میشی.... ایلیا ایلیا
یه مهمونی بدون مامانی این چند وقته به ایلیا
اینم از عکسای گشت گذار ایلیا
|
||