تبليغاتX
ایلیا Lilypie 2nd Birthday Ticker

 

ایلیا جونم نهمین ماهگردت مبارک باشه عزیزم.

عسلم، حالا دیگه داری سعی می کنی که بایستی واااااااااااای که چه تلاشی داره این گل پسر قربونت برم وقتی که واستادی واسه خودت دست میزنی و می خندی.

حالا دیگه یاد گرفتی که تا کار بدی می کنی مخصوصا خرابکاری میزنی زیر خنده تازه از این کارت لذتم می بری تا می بینی که عصبانی شدم بهم میخندی که چیزی بهت نگم.  

راستی واسمون شدی جارو برقی سیار تا چیزی می بینی سریع می خوریشون تا می بینم ساکتی و سر و صدایی نداری می فهمم که باز چیزی خوردی دیگه نمی شه تو رو تنها گذاشت.

 

 

 

اینم زهراست دختر خاله اعظم ، واسه دیدن تو اومدن از موقعه ای که اونو دیدی همش بهش میخندی و کلی با هم بازی می کنین تازه صبح که میشه میری رو سرش موهاشو میکشی تا بیدار شه امروز یه بلایی سرش در آوردی که دلم واسش سوخت طفلکی بچه خواب بود چنان با اون دستای کوچولوت زدی تو گوشش که نگو همچین از خواب بیدار شد که انگاری شوکه شده بود. آخه پسر گلم کسی رو اینطوری از خواب بیدار نمی کنن...

 

ایلیا و زهرا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/29ساعت 0:22  توسط مامان ایلیا  | 

 

 

 

ایلیا جونم مي‌خوایم بریم مسافرت یه سفر چهار روزه مي‌دونی کجاست، خزرآباد ساری. صبح روز جمعه 4/3/86 ساعت 9 صبح من و تو بابا مهران سه نفری راهی شهر ساری شدیم، وسط راه ماشین خراب شد و ما هم کمی دیر رسیدیم. اونجا خیلی جای قشنگی بود، پر از چیزای قشنگ و تازه...

قبل از اینکه بریم بیرون من دفترچه راهنمای پلاژ رو خوندم که عنوان کرده بودن برای سرو غذا یعنی صبحانه و ناهار و شام میریم  رستوران و بعد تمامی مکانهای تفریحی رو معرفی کرده بودن، ما هم بعد ازظهرها مي‌رفتیم کنار دریا و جاهای دیدنی دیگه ش، اما از شانس ما بعضی از چیزاشون هنوز روبراه نشده بود از مسئولش که پرسیدیم گفتن طرح دریا بخاطر نامساعد بودن هوا هنوز شروع نشده و امکاناتشون شامل این قسمتها مي‌شد:

سالن ورزشی، پیست سوارکاری، پیست اسکیت، پیست دوچرخه سواری، بهداری، باغ وحش، سینما روباز(تابستانه)، استخر، فضای سبز جنگلی ،آلاچیق سنتی، زمینهای ورزشی، صنایع دستی، پارک کودک، سفره خانه سنتی، مسجد، قایقرانی با پدال و قایقرانی دریا، و یک شبکه ویدئویی هم بود و انواع فیلمهای سینمایی رو نشون مي‌داد.

 این چهار روزی که اونجا بودیم خیلی خوش گذشت اما این شب آخری گل پسر ما تب کرده بود و من اولش فکر مي‌کردم اثرات در اومدن دندونته اما اشتباه کردم، فردا صبح که من و بابایی بردیمت بهداری اونجا گفتن واسه هوای اینجاست که نی‌نی‌تون حساسه اما اون شب تو بد جوری من و بابایی رو ترسونده بودی دسترسی به دکترم نبود و قطره استامینوفن هم نداشتیم همش می گفتم خدایا تب این بچه رو چه طوری بیارم پایین، دیگه اونقدر با آب ولرم پاشویه ت کردم تا دم صبحی تبت اومد پایین که راحت سه تایی خوابیدیم خیلی شب وحشتناکی بود.

وااااااااااااای که نبود دکتر چقدر وحشتناکه، اونا چون طرح دریا شون شروع نشده بود دکتر 24 ساعته نداشتن اما خیلی جالب بود اینهمه دارو میدادم هیچ فرقی نمي‌کرد بازم تب مي‌کردی تا پامون رسید به گرگان سریع خوب شدی. فقط مي‌خواستی حال منو بابایی رو بگیری.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 این لاک پشت رو یه خونواده هنرمند درست کردن

 

 

 

 

 

 

نه قارچش سمی نیست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم آلاچیق سنتی

 

 

 

 

وای خدای من چه لذتی داره

 

 

مامانی هی می گه نخور آخه میخوام بدونم جنس دندونام خوب از  کار دراومده یا نه

 

 

 

اونجام دست از تلفن مردم برنمي‌داری اگه مسئولش بدونه داری با این تلفن چکار مي‌کنی پوست از سرت مي‌کنه.

 

  

 

 

  اینم شترمرغ باغ وحشش بود که تو همش ازش مي‌ترسیدی.

 

 

 

 

اینم یه دایناسور بزرگه البته مجسمس

 

 یکشنبه ۱۳/۳/۱۳۸۶

 

ایلیا جونم امروزبرای اولین بار با بابائیت رفتی حموم خوش گذشت؟ البته از سر و صدا تون معلوم که خیلی عالی بوده ولی نمي‌دونم چقدر بهت آب داده که وقتی اومدی بیرون در حال قورت دادن آبها بودی

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/14ساعت 0:41  توسط مامان ایلیا  | 

 

 

 

 

روز شنبه  ۲۹/۲/۸۶ خونه بابا علی اینا بودیم، که تو داشتی غذا می‌خوردی  بعداز غذا بهت آب دادم که یهو یه صدایی خیلی کوچولو اومد نیگاه کردم به لثه‌ت دیدم که سفید شده بعد دستامو شستم و با انگشت لمس کردم وااااااااااای خدای من چه جالب یه دندون تیز کوچولوی خوشگل زده بیرون. از خوشحالی هی به مامان جون مي‌گفتم ببین انگاری ایلیا دندون در آورده تا مامانی دست زد گفت آره وروجک بالاخره بدون درد سر دندوناش دراومدن، می‌دونی همش غصه مي‌خوردم که گرفتار اسهال و استفراغ نشی بالاخره به‌ خیر گذشت، خدا رو شکر که مریض نشدی.

امروز عصرم من و تو با فریبا جون (دختر عموی بابایی)، همونی که همش میگه ایلیا داداش منه کلی هم قربون صدقت میره و تا تو رو مي‌بینه کار و زندگیشو فراموش مي‌کنه و فقط با تو بازی مي‌کنه تو هم که قربونت برم بدت نمي‌یاد منتظری یکی روی خوش نشون بده دیگه خنده از اون لبات مي‌باره، رفتيم بيرون.

  خلاصه من و تو و آبجی فریبا جون رفتیم جنگل وااااااااای که چه خوش گذشت وسط راه یه بستنی خرید که بخوریم اما غافل از اینکه ما نمي‌دونستیم چه شکمویی دنبال ماست تا کمی خوردی دیگه ول نکردی بستنی مامانی رو که تموم کردی افتادی به جون بستنی آبجیت انگاری تو عمرت چنین چیزی نخوردی، از این کارا نکن یکی ندونه فکر مي‌کنه ما به تو گشنگی می‌دیم.

بالاخره با این همه گردش و تفریح شازده کوچولوی ما خوابید.

 بعدش اومدیم خونه، آخه قراره فردا من و تو بابایی بریم دریای ساری سعی کن بچه خوبی باشی.

یه خبر خوش بابا مهران تو راهه امشب می‌رسه خوب بخوابی پسر کوچولوی ما.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/04ساعت 3:25  توسط مامان ایلیا  |