تبليغاتX
ایلیا Lilypie 2nd Birthday Ticker

قند عسلی مامان، حالا دیگه هشت ماهه شدی تولد هشت ماهگیت مبارک.

اینم هشت ماهگیمه

اما واست بگم که چیزی از شیطونیات کم نشده تازه بیشترم شده  هر وسیله‌ای هم که توی اون دستای کوچولوت می‌گیری یا محکم می‌کوبی به زمین یا پرتشون می‌کنی، اگه با اسباب بازیات اینکار رو بکنی اشکالی نداره اما تو توجهی به اونا نمی‌کنی و فقط به وسیله‌های خونه ور میری.

 حالا دیگه وقتی چیزی رو بدست میاری نمیشه ازت گرفت، چنان میزنی زیر گریه که آدم از کار خودش پشیمون میشه، البته تو هم بلدی چیکار کنی...

 

مامانی میگن شیطنت از اون چشای خوشگلت میباره

 

ایلیاجونم شدی واسه مامانی یه ماهی کوچولوی خوشگل که مدام اینطرف و اونطرف میره تازه این نازنازی می‌خواد که منم همراهیش کنم، تا از کنارش میرم می‌زنه زیرِ گریه که برگردم. ناقلا خیلی زرنگیا واسه اینکه تا من توی هر اتاقی میرم نمی‌دونم از کجا متوجه میشی که من کجام و مستقیم میایی و پیدام می‌کنی.

بعضی وقتا که من کلی کار دارم دلم می‌خواد که تلویزیون مدام پیام بازرگانی بده آخه تو عاشق پیام بازرگانی هستی با شنیدن آهنگ اون هر جا که باشی خودتو می‌رسونی به تلویزیون که ببینی. 

می‌خوای کسی رو بکشونی طرفت، دست بزن... خودت می‌بینی چی میشه :)

 وای چه توپ خوشمزه‌ای

ای بابا خوابم میاد

فقط میخوام ببینم خوشمزه یا نه

اوه چه وحشتناکه

چیه خوبه بد مزه بود اینطوری نیگام نکن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/27ساعت 5:41  توسط مامان ایلیا  | 

 

ای وای پس دندونام کی در میان

 

خودم بلند شدم میبینید

 

 

ایلیاجونم! می‌خوای کوهنورد شی؟ هر چی دور و ورت مي‌بينی كه از خودت بزرگتره، با اون دستای کوچولوی خوشگلت می‌گیری و بلند می‌شی، چیه می‌خوای راه رفتن رو زودتر یاد بگیری؟ همین الانشم کلی شیطون شدی، وای به اون روزی که بخوای راه بری. ناراحت نشیا تموم شیطونیات واسه مامانی و بابایی شیرینه.  

وروجک من! می‌دونم کلی دلت واسه بابایی تنگ شده، هر وقت که از تلفن صداشو می‌شنوی می‌زنی زیر گریه، بابا مهران هم کلی باید قربون صدقت بره و ناز نی‌نی شو بکشه تا واسش بخندی، تازه مامانی هر وقت تو خونه اسم بابایی رو صدا می‌زنم خوشحال می‌شی و دنبال بابایی می‌گردی. تا یادم نرفته بگم تا من اینجا شیطونیات رو می نویسم بابا مهران اولین کسیه که ازش خبردار می‌شه.

گل پسرم! دو روزه که دست زدنم یاد گرفتی منم که واست شعر می‌خونم سرتو تکون میدی. واااااااااااااای که چه لحظه‌ی دوست داشتنییه.

ناقلا حالا دیگه هر کی رو می‌بینی واسش بای بای می‌کنی یعنی چی می‌خوای بری بیرون؟ روش خوبیه واسه بیرون رفتنت، جواب میده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/16ساعت 23:17  توسط مامان ایلیا  | 

 

 

ای داد و بیداد از دست این کامپیوترا که وقتی میشینی کنارشون همه چیز فراموش میشه.

پسر گلم امروز نوبت خوردن پوره سبزیجاتِ. منم صبح تصمیم گرفتم که به تو پوره سیب‌زمینی بدم واسه همین یک دونه سیب‌زمینی رو گذاشتم روی گاز تا آبپز شه، بعد نشستم پای کامپیوتر اونقدر سرگرم بودم که دیگه غذای تو رو فراموش کرده بودم زمانی متوجه شدم که دیگه دیر شده بود.

ای وااااااااااااای سوخته... مجبور شدم یه سیب‌زمینی دیگه  بزارم اما بازم فراموش کردمُ اینم سوخت.

سومین سیب‌زمینی روهم گذاشتم این دفعه حسابی مواظب بودم و چشم ازش بر نداشتم.  

بالاخره به مرحله پخت رسوندمش و یه نفس راحت کشیدم تو هم حسابی گرسنه بودی و یه دل سیر از غذا درآوردی خدارو شکر که تو خوشت اومد وگرنه...

 

خوشمزست

 

 

 

بعد از غذا یه لیوان ابم می چسبه

 

نه بوی سوخته نمی داد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/02ساعت 19:35  توسط مامان ایلیا  |