|
|
|
|
|
قند عسلی مامان، حالا دیگه هشت ماهه شدی تولد هشت ماهگیت مبارک.
اما واست بگم که چیزی از شیطونیات کم نشده تازه بیشترم شده حالا دیگه وقتی چیزی رو بدست میاری نمیشه ازت گرفت، چنان میزنی زیر گریه که آدم از کار خودش پشیمون میشه، البته تو هم بلدی چیکار کنی...
ایلیا بعضی وقتا که من کلی کار دارم دلم میخواد که تلویزیون مدام پیام بازرگانی بده آخه تو عاشق پیام بازرگانی هستی با شنیدن آهنگ اون هر جا که باشی خودتو میرسونی به تلویزیون که ببینی.
|
||
|
|
|
|
|
ایلیا وروجک من! میدونم کلی دلت واسه بابایی تنگ شده، هر وقت که از تلفن صداشو میشنوی میزنی زیر گریه، بابا مهران هم کلی باید قربون صدقت بره و ناز نینی شو بکشه تا واسش بخندی، تازه مامانی هر وقت تو خونه اسم بابایی رو صدا میزنم خوشحال میشی و دنبال بابایی میگردی. تا یادم نرفته بگم تا من اینجا شیطونیات رو می نویسم بابا مهران اولین کسیه که ازش خبردار میشه. گل پسرم! دو روزه که دست زدنم یاد گرفتی منم که واست شعر میخونم سرتو تکون میدی. واااااااااااااای که چه لحظهی دوست داشتنییه. ناقلا حالا دیگه هر کی رو میبینی واسش بای بای میکنی یعنی چی میخوای بری بیرون؟
|
||
|
|
|
|
|
ای داد و بیداد از دست این کامپیوترا که وقتی میشینی کنارشون همه چیز فراموش میشه. پسر گلم امروز نوبت خوردن پوره سبزیجاتِ. منم صبح تصمیم گرفتم که به تو پوره سیبزمینی بدم واسه همین یک دونه سیبزمینی رو گذاشتم روی گاز تا آبپز شه، بعد نشستم پای کامپیوتر اونقدر سرگرم بودم که دیگه غذای تو رو فراموش کرده بودم زمانی متوجه شدم که دیگه دیر شده بود. ای وااااااااااااای سوخته... سومین سیبزمینی روهم گذاشتم این دفعه حسابی مواظب بودم و چشم ازش بر نداشتم. بالاخره به مرحله پخت رسوندمش و یه نفس راحت کشیدم تو هم حسابی گرسنه بودی و یه دل سیر از غذا درآوردی خدارو شکر که تو خوشت اومد وگرنه... ![]()
|
||