|
|
|
|
|
نگارمن چودرآید به خنده نمکین نمک زیاده کند برجراحت ریشان چوبودی ار سر زلفش به دستم افتادی چون آستین کریمان به دست درویشان
پسرم ببخشید که نتونستم توی این مدت برات بنویسم خودت که شاهد بودی سرم خیلی شلوغ بود وبابایی هم چند روزیه که پیش ماست و قراره یکی دو روزه دیگه بره سفر واسه همین منم جشن چهارماهگیتو زودترگرفتم عزیزم .
|
||
|
|
|
|
|
جمعه 24/9/1385 ایلیا
در ضمن الان یه هفته ای میشه که دارم واست قصه میگم، اینطور که معلومه کلی خوشت اومده چون خوب گوش میدی، راستی قصه ها واست آشنا نیستن؟ آخه همه ماجراهای خودته شیطونکم. یادته اون روزایی که هنوز تو بغل من و بابایی نیومده بودی موقعی که صدامو می شنیدی چقدر شیطونی می کردی تو دل مامانی. اما حالا که واست قصه میگم فقط لبای مامانی رو نیگاه میکنی و میخندی، عصرا هم که میشه کلی هوس شنیدن قصه می کنی. تازه شم بعضی روزا هفت هشت تا قصه واست تعریف ميکنم، آخه مامانی همه روزی یک قصه میگن نه شونصد تا، خوشگلم حواست باشه مصرف قصه ات داره میره بالا. یکشنبه 26/9/1385 پسر گلم امروز دیگه سه ماهه ميشی، تبریک ميگم. عمه جون زهرا هم اومده داره واست یه کیک خوشمزه درست ميکنه. شاید به خودت بگی چه فایده، من که نميتونم از اون کیک بخورم، ناراحت نباش عسلم بالاخره نوبت خوردن تو هم میشه. نازنینم مامانیت ميخواد برات یه مهمونی کوچولو بگیره،ایلیا بگذریم از مهمونی واست بگم که چشای قشنگت پُر خواب بود و ما همش سعی ميکردیم بیدار نگهت داریم تا یک کمی با ما باشی و کلی بهمون خوش بگذره، ولی شیطون آخرش خوب خوابیدیا.
|
||