تبليغاتX
ایلیا Lilypie 2nd Birthday Ticker

پنجشنبه-16/9/1385

امروز صبح منو همسرم برای اولین بار ایلیا رو بردیم امامزاده.داخل حرم که رفتیم همش به اطرافش نگاه میکرد اخه براش تازگی داشت. 

بعد از زیارت کردن ایلیا رو بردیم کنار قبر مادربزرگش اخه مادر همسرم خیلی وقته که فوت کرده منم میخواستم به پسرکم نشون بدم

بعداز اونجا بردمش کنار قبر داداش کوچولوی خودم میخواستم ایلیا جونم بدونه که یه دایی جونی هم اینجا داره  تا هروقت بزرگ شد سری به مامانجونش و دایی جونش بزنه.   

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/17ساعت 16:32  توسط مامان ایلیا  | 

شنبه-11/9/1385

ساعت 2 نیمه شبه طبق معمول هر شب ایلیا جونم باز بیدار هر کاری میکنم که بخوابه اصلا نمیخوابه فقط میخواد بازی کنه خوشبختانه منم خوابم نمیاد و حسابی دارم باهاش بازی میکنم .ازصبح که از خواب بیدار شده یکسره با خودش حرف میزنه و میخنده صدا درمیاره .

منم مثل خودش صداهاشو تکرار میکنم بیشتر جیغ میزنه و میخنده انگاری براش جالبه این گل پسر هرروز یک کار جالبی میکنه ناقلا میخواد با این کارهاش منو بیشتر طرف خودش بکشونه منم که کشته مرده کاراشم تا میرم کنارش محکم پا میزنه وجیغ میکشه .الان رو پام نشسته دارم تایپ میکنم اونم خیره شده نگاه میکنه خبر نداره که دارم در موردش مینویسم امیدوارم روزی برسه که خودش این مطالبو بخونه وبدونکه شبها چکارهایی میکرده بالاخره این شیطونک خوابید خدارو شکر .

 

یکشنبه-12/8/1385

چند وقتیه که ایلیا دستاشو میمکه  همش فکر میکنم که خیلی گشنشه اما این طور نیست عادت کرده نمیدونم چکار کنم که این کارشو بزاره کنار.

تازه میخواد شیر بخوره یهو خودشو پرت میکنه همش میترسم که بیفته وقتی هم مشغول شیر خوردنش میشه همش غرغر میکنه منم باید مدام نازش کنم تا ساکت بشه نازنازی دیگه.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/13ساعت 17:6  توسط مامان ایلیا  | 

  

پنجشنبه-20/7/1385

ایلیا امروز26 روزش شده هرروزنسبت به روز قبلش کمی بزرگتر و هوشیارتر میشه .مدتیه که وقتی صبح از خواب بیدارمیشه بعد ازخوردن شیرش دوساعت تمام با خودش بازی میکنه. گاهی هم با دستاش ورمیره آونقدردست و پا میزنه که تمام دست وپاهاش سرد و یخ میشه اولش ازاین سرد بودن دست وپاش میترسیدم بعداً فهمیدم که طبیعیه.

بعد از اینکه شیرش رو میخوره میخوابه اما خوابش در طول روز خیلی سبکه و کم میخوابه ولی شب که میشه حسابی میخوابه. خدا رو شکرچون من راحت میخوابم.

عصرکه میشه خوابش شروع میشه تا ساعت پنج ونیم صبح البته مابین این ساعتها بیدار میشه شیرمیخوره ومیخوابه.خیلی بچه آروم و خوبیه تازه هرروز به ساعتهای شیرخودرنش اضافه میشه. وقتی شیر زیاد میخوره خوشحالم فکرمیکنم چون هرچی بیشتر شیر بخوره زودتربزرگ وبزرگترمیشه ان شاالله.

ايليا - 25 روزه

 

چهارشنبه-26/7/1385

امروزاولین ماهگرد ایلیاست اون دیگه یک ماهه شده. تازه نسبت به بعضی از رنگها مخصوصاً قرمز عکس العمل نشون میده.

 واسه یه ماهگیش یه کیک کوچیک براش گرفتم وقراره یک جشن هم براش بگیرم. اما طبق معمول در بهترین لحظه ها باز بابای ایلیا تشریف ندارن. امیدوارم برای ماهگرد دومش باباش هم خونه باشه.

ايليا - جشن تولد يك ماهگي 

ايليا - جشن تولد يك ماهگي

 

جمعه-5 /8/1385

ایلیا امروزچهل روزش میشه برای همین صبح زودوقتی از خواب  بیدارشدم با خوردن مختصرصبحانه ای ایلیا رو بردم حموم . وقتی وارد حموم شد با تعجّب به اطرافش نگاه میکرد داخل وانش گذاشتم و مدام پا میزد .همینطورشنا هم میکرد و سعی میکرد روی آب بیادش. بعد ازتمام شدن حموم شیرش رو که خورد حدود ده ساعتی خوابید و حسابی استراحت کرد.

 ايليا - 33 روزه

 

ايليا - چهل روزگي

 

چهارشنبه-10/8/1385

ایلیا دیگه بزرگ شده الان یکی دور روز بازیگوش شده با دستاش ور میره و حرف میزنه وقتی که روی پاش نگه میدارم پاش رو سفت میکنه وسعی میکنه راه بره. صبح که از خواب بیدار میشه تازه به هوس میفته بازی کنه. امروز با اسباب بازیهای صدا دارش بازی میکرد و از خودش عکس العمل نشان میداد. خیلی برام جالب بود هرسمتی که میبردم نگاه میکرد ومیخندید. فکرکنم بچه زرنگ و بازیگوشی از آب در بیاد.

امروزچهل وپنج روزه که ازبزرگ شدن ایلیا جونم میگذره. بردمش مرکز بهداشت برای زدن واکسن. وقتی اونجا رفتم مسئول امورنوزادن گفت که دیگه واکسن چهل وپنج روزگی نمیزنن دوماه به دوماه شده. بعدش قد و وزنش رو اندازه گیری کرد.

قد55سانتیمتر و وزنش 4کیلو ودورسرش 38سانتیمتربود.

ايليا - 43 روزه

 

ايليا - 43 روزه

 

جمعه-26/8/1385

حالا دیگه دومین ماهگرد ایلیاست مثل ایکنه خدا صدای منو شنیده دعای من اجابت شده و باباش هم اومده یک کیک درست کردم و دو تا عمّه هاش و بابا و مامان و داداشم هم اینجا بودن جشن مختصری گرفتیم خیلی هم خوش گذشت.

ايليا - جشن تولد دوماهگي

 

شنبه-27/8/1385

امروزایلیا روبردم مرکزبهداشت واکسن دوماهگیشو زد. وقتی آوردمش خونه جای واکسنش خیلی درد میکرد ایلیا خیلی گریه کردش و بی قرار بود. برای همین یک حوله گرم گذاشتم روی محل واکسن تا دردش رو کمتربکنه بالاخره کمی آروم شد و خوابید.

 

دوشنبه-29/8/1385

عسلکم دو روزه که انگشتاشو به هم میماله از خودش صداهای بلند در میاره و میخنده جالبه که این کارهارو شب میکنه درست موقعه خواب من.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/02ساعت 10:6  توسط مامان ایلیا  |