|
|
|
|
|
پسر کوچک، مشغول بازي در گودال شنياش بود. او چند ماشين و کاميون کوچک داشت و يک سطل و بيلچه پلاستيکي. همچنان که مشغول کندن جادّه و تونل بود به يک سنگ بزرگ درست وسط گودال شني برخورد کرد. پسرک ماسهها را به کناري زد به اين اميد که سنگ را از ميان گودال شنها بيرون بکشد. ولي سنگ سنگينتر از توان او بود و باز به درون گودال باز ميگشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولي هر بار که فکر ميكرد موفّقيت حاصل شده سنگ به وسط گودال ميلغزيد و باز ميگشت. انگشتانش درد گرفته و خراشيده شده بود و هنوز تلاش بيحاصلش را با ناله و درماندگي ادامه ميداد. اشک پسرک از سر نااميدي جاري شد. در تمام اين لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش اين داستان غم انگيز را تماشا ميکرد. در همان حال که اشکهاي پسرک فرو ميريخت، سايه بزرگي گودال شني و پسرک را پوشاند. پدر پسرک با ملايمت اما محکم پرسيد: "چرا از تمام نيروياي که در توان داشتي استفاده نكردي؟" پسرک با حالتي مغلوب در ميان هق هق و با صدايي بريده بريده گفت: "امّا پدر من همين کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم." پدر به آرامي حرف او را تصحيح کرد. "نه پسرم! تو تمام قدرتي را که داشتي استفاده نکردي. تو از من کمک نخواستي!" پدر خم شد، سنگ را برداشت و آن را از گودال شني به بيرون پرتاب کرد. .... يكشنبه 26 شهريور ماه 1385هجري شمسي، 23 شعبان 1427 هجري قمري، 17 سپتامبر 2006 ميلادي، ساعت 19:۳۰ توي يه شب باروني، يه كوچولوي دوست داشتني رنگ قشنگي به زندگيمون داد و پا به اين دنيا گذاشت. ايلياي عزيز تولّدت مبارك. مامان و باباي ايليا تبريك ميگم، اميدوارم در كنار پسر كوچولوي دوست داشتنيتون بهترينها رو تجربه كنيد. با اجازهي مامان ايليا امشب اينجا براي ثبت اين خاطرهي شيرين آپديت شد. ديگه زحمت بقيش با خودشون و نينيشونه. زهرا و ملي (عمّههاي ايليا)
|
||
|
|
|
|
|
سلام من مامان ایلیا هستم. البته هنوز مامان نشدم و قراره هفتهی بعد 30 شهریور به دنیا بیاد. امروز صبح زود که بیدار شدم احساس عجیبی داشتم، انگاری همین امروزه که ایلیا به دنیا بیاد. از یه طرف خوشحال بودم که پسر گلم زودتر به دنیا میاد و من میبینمش، از طرف دیگه نگران اثاث کشی به خونهی جدید بودم که هنوز تازه دارم وسایل رو جمع میکنم. چون تنها هستم و پدر ایلیا برای مدّتی مأموریته، مأموریت که نمیشه گفت یه جورایی انتقالیه که بعد از هر یک ماه دو هفته میاد مرخصی، البته تنهای تنها هم نیستم، نگران نباشید. خونوادهی خودم و همسرم هستن، بگذریم. داشتم فکر میکردم که چقدر خوب می شد که از همون روزای اول بارداریم این وبلاگ رو برای پسرم درست میکردم، امّا هنوزم دیر نشده برای نوشتن یه حسّ قشنگ که تازه داره به اوجش ميرسه. امیدوارم از این به بعد هر وقت که امکانش بود بتونم این حسّ قشنگ و دوست داشتنی رو برای خودم, ایلیا و پدرش موندگارتر کنم. شما هم برای ما دعا کنید. تا بعد، خدانگهدار... |
||