تبليغاتX
 ایلیا

ایلیا و دوستانش


چند وقتیه که آموزش‌های مهد شروع شده و خیلی چیزا هم یاد گرفتی توی خونه شعر می‌خونی واسمون، قصه میگی و چند تا حرکت ورزشی هم انجام میدی و میگی منو ببینین اینا رو توی مهدکودک یاد گرفتم ازم عکس بگیرین. 

امروز که از مهد اومدی بهم گفتی من با بچه‌ها دوست شدم، گفتم چه خوب با همشون دوست شدی میگی آره فقط کمند با من دوست نیست تازه با مانی هم دوستیم.

تازه با راننده سرویسم خیلی جور شدی آقای برهانی میگه ایلیا تو ماشین که میاد شروع می‌کنه به حرف زدن و شعر خوندن، اونم چه شعری همیشه واسه آقا برهانی می‌خونی:
 آقای راننده پاتو بزار رو دنده      ما رو ببر به تهرون        می‌خوام برم تلویزیون

 این شعر رو از فیلم سینمایی کلاه قرمزی یاد گرفتی، آخه این فیلمو خیلی دوست داری.


 

نوشته شده توسط مامان ایلیا در دوشنبه 1388/08/11 ساعت 15:7 موضوع | لینک ثابت


سرماخوردگی ایلیا


گل پسرم چند روزیه که بد جوری سرما خوردی و با امروز سه روزه که مهد نمیری گاهی وقتا دلت واسه مهد تنگ میشه و گاهی هم میگی من نمی‌خوام برم مهد ما که نفهمیدیم کدوم طرفی هستی.

امروز ازم می‌پرسی مامان می‌خوایم بریم مهد؟ میگم نه عزیزم باید حسابی خوب شی بد بریم، مگه دوست داری بری؟ مهد میگی: آره و هی تعریف می‌کنی که ما اینجوری بازی می‌کنیم، دستا بالا دستا پایین و می‌پری و میگی هی هی هورا و با اینکه حالتم بده می‌رقصی و می‌گی نازنین جون اینجوری می‌رقصه خوبه‌ تو مریضی اگه حالت خوب بود چکار می‌کردی.
امروز بعدازظهری داشتی واسم قصه تعریف می‌کردی قصه بزبزقندی اونم اینطوری:
یکی بود هیچ کس نبود شنگول و منگول بازی می‌کردن آقا گرگ از راه جنگل اومد اومد و در زد شنگول و منگول رو برد حبه انگور تو ساعت قایم شد و مامان بزی اومد گریه کرد حبه انگور گفت من اینجا تو ساعتم بعد مامان بزی شاخاشو تیز کرد و آقا گرگه رو شکموشو پاره کرد.
اینم از داستانت امروزت که واسم تعریف کردی و با هیجان هم می‌گفتی.
امروز که پنج‌شنبه هم هست حالت کمی بهتر شده و اگه خدا بخواد از شنبه میری مهد تازه امروز نازنین جون زنگ زد و حالت رو پرسید و گفت ایلیا جون چند روزیه که مهد نمی‌یاد شنیدم مریض شده منم بهش گفتم آره سرمای بدی هم خورده و نازنین جون کلی ازت تعریف کرد و کلی هم قربون صدقه‌ت رفت و می‌گفت ایلیا تو مهد یه چیز دیگه‌ست کاراش با بقیه فرق داره و همیشه من زیر ذره‌بین ایلیا هستم و یه خاطره هم ازت تعریف کرد و گفت یه روز بهشون گفتم بچه‌ها شما میوه‌تون رو بخورین من الان میام و هر وقت می‌خوام از کلاس یه چند دقیقه‌ای بیام بیرون واسشون بوس می‌فرستم و میرم این دفعه فراموش کردم و دیدم ایلیا منو صدا می‌کنه و میگه چرا بوس نفرستادی؟ منم بوسشون کردم و گفتم اینم بوس.
و با خودم گفتم عجب بلایی هستش همه چیزا یادشه و تازه می‌گفت به بچه ‌ها یاد میدی و میگی نگین نازنین باید بگین نازنین جونم و خیلی ازت خوشش اومده بودم بعدشم گفت ایلیا اگه خواب نیست می‌تونم باهاش صحبت کنم منم گوشی رو دادم بهت داشتی بهش می‌گفتی من نمی‌خوام بایم مهد باز می‌گفتی دلم تنگ شده و خبر دوستاتو می‌گرفتی.

پ ن: امروز ششمین سالگرد ازدواجمونه.
همسر عزیزم بهت تبریک میگم هر چند همیشه تو زودتر از من تبریک گفتی.


 

نوشته شده توسط مامان ایلیا در پنجشنبه 1388/07/23 ساعت 14:5 موضوع | لینک ثابت