قبل از همه چیز میخوام در مورد خرگوش کوچولو بگم که بعد از مُردنش واسه تو قند عسلم کلی خاطرات شیرین گذاشته و گاهی وقتا میگی مامان آلیس اینطوری غذا میخوره یا اینکه در مورد حرکتایی که انجام میداد توضیح میدی، هر چند وقت یکبار خاطرات آلیس رو واسمون زنده میکنی بعد از مرگ آلیس من و بابایی فکر میکردیم که تو چقدر گریه کنی ولی همون لحظه اول بود که ناراحت شدی بعدش واست عادی شد و من همش میترسیدم مبادا از دست دادن این حیوون کوچولو تو رو افسرده کنه واسه اینکه یه سری از دوستان میگفتن اگه یه روزی اونو از دست بده، ایلیا
کوچولو غصهدار میشه به خاطر ترس از این مشکل نمیگذاشتم زیاد بهش وابسته شی و هر روز حدود سه ساعت باهاش بازی میکردی و غذا میدادی و باهاش حرف میزدی و همش حیوونکی تو قفس بود آخه میترسیدم جایی رو کثیف کنه.
ایلیا
گلم هر وقت میخوای با من یا بابایی حرف بزنی و یا مطلبی رو بگی میگی به حرف من گوش بده و ما باید کاملا ساکت باشیم و به حرفات و ماجراهایی که تعریف میکنی گوش بدیم و هی تأیید کنیم
و بگیم خوب چه جالب بعدش چی شد و باز با هیجان بیشتر توضیح میدی.
گاهی وقتا مشغول کاری هستم که سر و صدا داره میگی: "اِاِاِاِمامان سر و صدا نکن همسایهها ناراحت میشن" و بعضی وقتا هم میگی "مامانی ساکت باش اَه گفتم ساکت باش".
تا شلوغ بازی میکنی بابایی بهت میگه ایلیا
باز شیطونه رفت تو دلت؟ دیشب اومدی پیشم و ازم میپرسی که بابایی بهم میگه شیطونه
تو دِلمه من میترسم. بهت گفتم نه عزیزیم شیطونه دیده نمیشه نامرئیِ هر وقت کار بد بکنی میاد تو دلت و اگه کارای خوب بکنی ازدلت بیرون میره میگی من اذیت نمیکنم شیطونه بره بیرون. تا اذیت میکنی میگم: ایلیا
باز شیطونه اومد و بهت گفت اذیت کنی؟ میگی: "نه من خودم گفتم اذیت کنم". بهت میگم: ایلیا
دوست داری در مورد شیطونه با هم حرف بزنیم؟ میگی: آره حرف بزنیم و بعد واست تعریف کردم که اون تو فکرت میاد و بهت میگه ایلیا
همه رو اذیت کن و تو رو به کارای بد تشویق میکنه بعد بهم میگی: من فک کنم، بعدش انگشت کوچولوتو میزاری زیر چونت و میگی فک کردم، من کارای بد نمیکنم اذیت نمیکنم شیطونه برو بیرون از دلم برو. میگم ایلیا
میدونی کارای بد چیه؟ سرتو تکون میدی یعنی آره:
ازت میپرسم؟
اذیت کردن؟
ایلیا: کار بد.
حرف بابا و مامانی رو گوش ندادن؟
ایلیا: کار بد.
جیغ زدن؟
ایلیا: کار بد.
کمک کردن؟
ایلیا: کار خوب.
دوست داشتن؟
ایلیا: کار خوب.
تمیز کردن اتاق؟
ایلیا: کار خوب...
خیالم راحت شد چقدر حرف زدن با تو راحته خیلی خوب مطلبی رو که بهت میگیم درک میکنی همش با خودم میگفتم که چطوری میشه یه حرفی رو به بچه فهموند حالا فهمیدم خیلی راحت و با آرامش میتونم موفق شم.
هنوزم فکر میکنی اون بچه که میگیم پایین ساختمونه و اسمشم گذاشتیم چارلی البته منظورم بچه خیالی وجود داره چند روز پیش اسباببازیهاتو جمع نکردی و بهت گفتم: ایلیا
میدم چارلی اینا رو ببره. گفتی: چارلی بیا ببر. انگاری فهمیده بودی که چارلی وجود نداره واسه همین منم همه رو گذاشتم پشت درو تا رفتی که به بابایی خبر بدی سریع گذاشتم تو حموم بعد اومدی دیدی نیست زدی زیر گریه و به بابایی میگی: چارلی اسباببازیهامو برد. خلاصه با هزار گریه و زاری و معذرتخواهی و با ضمانت بابایی اسباببازیها اومد سرجاش، حالا تا اسم چارلی میاد همه رو سریع جمع میکنی. پسرم ما رو ببخش بخاطر اینهمه فیلمهایی که واست در میاریم آخه تو خیلی شیطونی و خیلی هم فعال و پر تحرک، نمیشه کنترلت کرد مجبوریم از این روشهای مختلف استفاده کنیم تا یه جورایی آروم بشی آخه تو انرژی عجیبی داری که تمومی نداره ما خسته میشیم اما تو هنوزم سرشار از انرژی هستی.![]()
نزدیک خونمون مرکزآتشنشانیه و تو هم دوست داری همش بری اونجا هر وقتم از اونجا میریم میگی من میخوام برم اونجا تا اینکه یه روز بابایی با اجازه مأمور آتشنشانی تو رو برد داخل و همه ماشینا رو دیدی و یکی یکی نازشون کردی و بعد موقع خداحافظی رفتی جلو و به اون آقا میگی: مرسی، خسته نباشین. آقاهه هم از این حرفت خوشش اومد و اونوم ازت تشکر کرد و حالا یاد گرفتی و میگی مامان ماشین آتشنشانی آتیشا رو خاموش میکنه، آفرین به تو پسر کنجکاو من.
قند عسل مامان عاشق فیلم lost هستی و میگی مامان کاراتو بکن بیا با هم lost ببینیم این فیلم رو خیلی دوست داری تازه بازیگرای فیلم رو هم خوب میشناسی اگه عکسشون رو جایی ببینی سریع با خوشحالی میگی ای مامان lost.
دیشب هم رفتیم سینما و فیلم اخراجیها رو دیدیم اولین بارت بود که میرفتی سینما فک میکردی الان که اونجا کلی بازی کنی اما با دیدن مکان سینما شوکه شده بودی و با تعجب اطراف رو نگاه میکردی. با خودم گفتم الانه که بزنی زیر گریه و اذیت کنی، اما خیلی بچه خوبی بودی و خیلی هم مؤدب کنار بابایی نشستی و فیلم رو تا آخرش دیدی بعدشم گفتی تموم شد.
نوشته شده توسط مامان ایلیا در جمعه 1388/02/25 ساعت 0:26 موضوع | لینک ثابت

من میگم ایلیا
بیا با هم مامان بازی کنیم میگی باشه.
مامان: کنارت میخوابم که بازی کنیم.
ایلیا
: عزیزم سردته پتو بیارم.
و بدو میری پتو خودتو واسم میاری و منو تو بغلت میگیری و میگی گرم شو.
مامان:مامان ایلیا
دلم درد میکنه.
ایلیا
:مریض شدی.
دستای کوچولوتو میزاری رو دلم و با انگشت فشار میدی و میگی آمپول زدم الان خوب میشی.
مامان: من بهبه میخوام بدو میری گوشه در مثلاً بهبه خریدی و واسم میاری.
بهت میگم مامانی من غذا میخوام یه غذای خیالی درست میکنی و میگی بفرماین اینم غذا.
بعد از خوردن غذا من بچه بدی میشم و گریه میکنم
میگی گریه نکن بیا بغلم عزیزمت کنم.
خلاصه هر روز یه چند دقیقهایی با هم از این بازیا میکنیم و خیلی هم لذت بخشه و جالب اینجاست که هر لحظهایی هم شروع به بازی کنیم چه با مقدمه و چه بیمقدمه سریع تو نقش خودت میری.
و تو پسر کوچولوی نازنیم چقدر مهربونی و با اینکه میدونی این یه بازی خیلی طبیعی رفتار میکنی و هیچ وقتم وسط بازی قهر و یا اینکه بازی رو بهم نمیزنی وتا آخرش ادامه میدی و چقدر مسئولیتپذیری و این بازی یه چیز خوب هم به من و هم به تو یاد داد من فهمیدم که وقتی ناراحتی دوست داری که این طوری نوازشت کنم و حتی به این نتیجه هم رسیدم که اگه یه روزی حالم بد بود و من و تو تنها بودیم میدونم میشه بهت اعتماد کرد و منم با خیال راحت میتونم استراحت کنم پسرم من همش نگران این بودم بابایی که اینهمه میره مأموریت اگه یه روز مریض شم ایلیا
کوچولوی من چه بلایی سرش میاد ولی حالا خیالم راحت شد میتونیم با هم مشکلمون رو حل کنیم و به نظرم این بازی به تو هم یاد داد که چطوری باید از کسی مراقبت کنی و مسئولیتپذیر باشی.
بعضی وقتا با هم تفنگ بازی میکنیم تو میشی پلیس من از اون آدم بدا.
ولی بیشتر ترجیح میدی که با بابایی بُکس بازی کنین که به قول خودت مٌشت بازی البته به خاطر اینکه بدآموزی واست نداشته باشه بازی بُکس تو خونمون کنسل شده و حالا بیشتر وقتا با هم فوتبال بازی میکنین.
تو این ایام عیدی که تلویزیون کارتونای قدیمی رو نشون میداد بهت میگفتم ایلیا
ما کوچولو بودیم از این کارتونا میدیدیم و خیلی هم دوست دارم تا شروع میشد میگفتی ای مامان این دوست تو(کارتونا مث مسافر کوچولو، موش کوهستان، بل و سباستین و چند تای دیگه هم بود که من الان اسماشو یادم نمیاد جالبه هنوزم اون کارتونا رو که نشون میده واسم لذتبخشه و هنوزم وقتی میبینمشون درست همون حس کودکیمو دارم).
برنامهی مورد علاقه تو هم فیتیله بود که حسابی تو این ایام عیدی دیدی و حسابی کیف کردی حالا برای مدته کمی هم که شده دیگه گریه نمیکنی که سیدی فیتیله بزارو ما هم فعلاً به راحتی برنامههای تلویزیونی رو میبینیم قبلاً تلویزیون خونمون از ساعت 10 صبح فیتله نشون میداد تا شب یکسره روشن بود و اجازه خاموش شدن هم نمیدادی و دوست داشتی که اگه تو اتاقتم میری و بازی میکنی صداشو بشنوی .
بلاخره تیلههات ده تا شد البته خیلی وقته اما به خاطر اینکه تو این مدت سرم حسابی شلوغ بود نتونستم به قولم عمل کنم از طرفی هم طبق قراری که با هم داشتیم بهم گفته بودی که کتاب پینوکیو رو بخرم و منم قبول کردم و گفتم اگه تیلههات ده تا شد کتاب برجسته پینوکیو رو میخرم و منم دو ماه تموم گشتم اما این کتاب رو پیدا نکردم و واست کتاب جوجه اُردک زشت رو خریدم و همونجا بهت دادم و گفتم اینم بخاطر اینکه تیلههات ده تا شده سریع با خوشحالی کتاب رو ازم گرفتی و پشت جلد کتاب رو نشون دادی و گفتی پیکو (پینوکیو) بخر، یه جورایی قانعت کردم که پیداش نکردم بعد با خوشحالی گفتی من خودم میارم و تا خونه مواظب بودی که کتابت خراب نشه اومدیم خونه واسه بابایی هی توضیح میدادی که من کتاب خریدم و چقدر هم کتابات رو دوست داری و همش میری سراغشون هی با خودت میخونی و توضیح میدی و مواظبی که خراب نشن.

به نظرم بهترین چیزی که واست همیشه تازگی داره و خیلی هم خوشحالت می کنه کتابِ آخه هر وقت یکی بهت کتاب هدیه میده خوشحال میشی و همیشه هم مشغول تماشا کردنی بعضی وقتا میاری تا واست بخونیم
یه خبر ناراحت کننده واسه پسر کوچولوم امشب ساعت 10:30 بود که خرگوشت مُرد البته قبلش من دیدم کمی حالش بده بردمش حموم تا سرحال بشه اما هیچ فرقی نکرد و فقط به این طرف و اون طرف میافتاد و از بدشانسی یه وقتی هم بود که نمیتونستیم ببریمش دامپزشکی دیگه کمکم بیحال شد وبدشم مُرد خیلی ناراحت کننده بود
تازه باهاش اُنس گرفته بودیم انگاری جزئی از ما شده بود خوب به هر حال یه روزی میمرد و باید با این قضیه کنار بیایم و برای اینکه تو مُردن اونو نبینی سریع جمع و جورش کردم که مبادا ببینی و فقط اومدی دیدی که قفس خرگوش خالیه و هی سراغشو میگرفتی
و میگفتی مامان خرگوش کو؟ حمومه؟ بد رفتی تو حموم رو نیگاه کردی دیدی نیست و هی میگفتی مامانی آلیس کو؟ کجاست؟! بهت گفتم ایلیا
آلیست مُرد و با تعجب نیگاه کردی و ناراحت شدی و بابایی هم سریع اومد باهات توپ بازی کرد و دیگه سرگرم بازی شدی و خدا رو شکر فراموشش کردی.
خلاصه خیلی خرگوش ملوس و نازی بود حیف شد تازه داشت کمی توپولی میشد تو هر روز بهش کاهو و بعضی وقتا هم هویج و کلم میدادی و مواظب بودی که مبادا غذای آلیس تموم شه و گاهی وقتا هم میرفتی کنار قفسش وهی آلیس، آلیس میگفتی و باهاش حرف میزدی نمیدونم چه صحبتهایی داشتی ولی یه چیزایی واسش توضیح میدادی.
نوشته شده توسط مامان ایلیا در یکشنبه 1388/01/30 ساعت 2:31 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من ايليا هستم، 26 شهريور 1385، 17 سپتامبر 2006 به دنيا اومدم. ماماني و بابائيم قراره اينجا رو واسم پر از خاطرات كوچولوئيم كنن تا خيلي چيزا واسهي هميشه يادم بمونه...
فهرست اصلی
دوستان
خاله جون
عمه جون
اوستا
ویانا
آندیا
مارتیا
ماهان
آوین
آرتین
بردیا
دریا
سروین
روبین و رادین
دانیل
یونای من
مورچه
جاودانه
پرستو
شرمینه
خانم شین
ته تغاری
ایلیا
براي ايليا
بریم بازی
سلام بابایی
ستاره طلایی
گيس گلابتون
پسرکم دنی
هستی جوجو
هستی مامان
من و زندگی
شازده کوچولو
پگاه و پارسا
علیرضا خطیبی
غلامرضا تختی
کیارش و مامانی
پویان و مامانش
عروسک مامانی
ترانههای کودکان
حس قشنگ مادری
آرش وروجک مامان
دختر کوچولوي مامان
عسل مامان وبابا
قصههاي ما و پسرمون
ترانههاي کودکان - غزل
I'm Toy
شازده ماهان
آرتینا
دنیای من ایلیا
ایلیا قهرمان کوچک
ایلیا عشق مامان و بابا
من و فیتیله
آرشا
دنیای من
ایلیای من
پیوندهای روزانه
نوشتههای پیشین
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
POWERED BY